من اومدم ...... من رفته ام !
دنيايي از سكوت ، سايه ها مي نگرند و من آهسته در گذر ......
در گذر از تمامي لحظاتي كه ساختم ، در گذر از تلخي شب هايي كه صدايت غريبه اي بيش نبود، در گذر از روزهايي كه تو را مي خواندم و حضورت در بعيد نموداري از الوان مي ساخت ......
صدايت ، نگاهت ، كلامت ، مرا به خود مي خواندند و تو مرا ميراندي از خودٍ خود ..........
سايه ها در انديشه اند ! به چه مي انديشيد ، اي قوم ترس ؟ اي آن قومي كه سالها و قرن هاست كه به تاريكي پناه برده ايد ؟ در كدامين روز از تاريخ بي بنياد بشر شما به سياهي پناه برده ايد ؟ پس چرا من شماها را مي شناسم ؟ همبازيهاي كودكي ام ، اي قهرمان هاي روز هاي خيال ، پس به چه مينگريد ؟ عبور مرا از خود نظاره مكنيد كه قدم هايم را سنگين ميكند ، به عبور من نيانديشيد من به سوي نور مي روم !! .......
در سكوت خويش ميشنوم كه سري تكان ميدهند و ميبينم كه با ترسي نهان سخن مي گويند .......
چه ميگوئيد اي خود مظهر همه ترسها ؟ به چه افسوس مي خوريد اي آنان كه افسوس خوردگان را در خود پناه داده ايد ؟ .......
دنيايي از صدا و رنگ .... مقصد من آنجاست ، آنجا كه فرشته اي پوشيده در هاله اي از ابر سيمين را به دام انداخته ام ، آنجا كه چشماني به برق رعد، به رنگ برنز، به زيبائي ناگفتني ها در انتظارم هستند .....
به چه مي خوانيد مرا ؟ من رفته ام ، آن كه ميگذرد بيش از گذشته اي از من نيست ، من نميروم ، من رفته ام ، به كجا ؟!! خود نيز ميدانم و نميدانم ، ...............
مي ترسم ....... مرا در خود نگاه داريد .......... از رنگ و صدا ميترسم ...... شايد فسانه اي بيش نباشد ...... شايد آن نيز سايه اي باشد مثل شما ....... ولي من نميشناسمش ...... شايد كه دروغ باشد ، شايد عشق را معنا در دنيا نباشد ..... شايد كه دنياي او بي معناي عشق باشد ....... ولي بايد بروم.......
من رفته ام
-------------------------------
------------------------------
تمامي دوستان عزيزم بابت غيبت طولاني ام .... ولي راستش به هزاران دليل و همين دليل اخير (عوض كردن دنياهام) بدجوري دچار مشغله فيزيكي و ذهني و تواني بودم ....... اميدوارم دوباره بتونم به اينجا و همه ي شما دوستان خوبم سر بزنم ... برام دعا كنيد كه عشق ها افسانه نباشند كه من رفتم !!!
لسان الغيب
نمي دونم شما ها به فال خواجه حافظ شيرازي ،لسان الغيب چه قدر اعتقاد داريد ولي من ، خب ، اونچنان بهش اعتقاد راسخي نداشتم تا اينكه امروز پدرم يهو رفت و ديوان حافظ رو برداشت گفت بذار برات فال بگيرم ......... و من واقعاً در عجب موندم !!!! ، من كه از اين به بعد ميگم اگه كسي واقعا نيتش پاك باشه و براي بازي فال نگيره حتماً حافظ شرح حال يا جوابشو ميده :
فاش ميگويم و از گفته ي خود دلشادم بنده ي عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق كه در اين دامگه حادثه چون افتادم
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود آدم آورد در اين دير خراب آبادم
سايه ي طوبي دلجوئي حور و لب حوض به هواي سر كوي تو برفت از يادم
نيست بر لوح دلم جز الفت قامت دوست چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت يا رب از مادر گيتي به چه طالع دارم
تا شدم حلقه به گوش در ميخانه ي عشق هر دم آيد غمي از نو به مبارك بادم
مي خورد خون دلم مردمك چشم و سزاست كه چرا دل به جگر گوشه ي مردم دادم
پاك كن چهره ي حافظ به سر زلف ز اشك ورنه اين سيل دمادم ببرد بنيادم
پدر و مادرم هم يه عالمه خنديدن هم كف كردن ، خودمم ..................
نوشته هايی از سر دلتنگی ...
نام عشقي را كه در اندوه هزاران شب گرفتار است ، عشقي كه به دستانش وزنه هايي از ترس و قوانين و رسومات بسته اند .......... عشقي كه در هزار توي سياه چالي هزار تو از هزاران فكر و خيال به چهار ميخ كشيده شده است........ عشقي كه ناله اش را تنها كرم هاي شبتاب در سكوت صد ساله اشان مي شنوند ................ عشق نيست .
عشق رسيدن به منتهاي درجات است ، عشق شاديست ، غمش غم عشق است ، غمي كه با ديدن معشوق به شادي اي عظيم تبديل ميشود ، عشق حل شدگيست ، عطوفت و مهربانيست عشق رهايي است ، شجاعت است ، بي خياليست ، عشق محرك است و نيرو بخش ، عشق فرياد است ........... عشق عشق است ............ به خودي خود تمام و كمال است .
----------------------------
----------------------------
عشق من .......
به شكوه آنچه بازيچه نيست بيانديش .
من ميدانم كه زندگي يكسره صحنه ي بازيست ، من مي دانم.
اما بدان كه همه كس براي بازي هاي حقير آفريده نشده اند ،
مرا به بازي كوچك شكست خوردگي مكشان !
به همه سوي خود بنگر و مگذار زمان پشيماني بيافريند .... باز هم مي گويم .
به زندگي بيانديش ،
به روز هاي اندوه باري كه تسليم شدگي ات را نفرين خواهي كرد ،
به روزهايي كه هزار نفرين حتي لحظه اي را باز نميگرداند .
در آن لحظه هايي كه تو ناتواني خويش را در برابر فرياد هاي ديگران احساس ميكني ،
در آن لحظه هايي كه سپر مي افكني و سرنوشتمان را به صداي ديگران تسليم مي كني ،
در تمام لحظه هايي كه تو ميداني و مي شناسي و خواهي شناخت ،
به ياد داشته باش :
كه روز ها و لحظه ها هيچگاه بازنميگردند .
به زمان بيانديش و شبيخون بيرحمانه ي زمان .
بيدار شو و دست گرم مرا منتظر مگذار
من واقعيتم نه خيال ،
من لبريز از گفتنم ، نه نوشتن ،
بايد كه با من رهسپار شوي و گوش فرا دهي ،
ديگر تكرار نخواهد شد ................................
