سال نو مبارک
شادی و خنده ........... عيده و تعطيلاتش ................... خوشحالی بچه مدرسه ای ها از آخرين روز مدرسه .......... خانه تکانی ............. برنامه ريزی و هزار تا کار ديگه که ميگه عيده .............
ولی بعضی وقتها به جايی می رسی که صدای همه ی
اينها مثل کشيده شدن پنجه های زمان رو کف شيشه
ای دلت می مونن .............

--------------------
سال نو همگی مبارک

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
يه زخم قديمي ....... بعد از 1 سال ..... دوباره سر باز مي كنه .... به خاطر هيچ ..... فقط شايد به خاطر اينكه يادت افتاده يه زخمي داشتي .............. !!! !!! 
يه زخم مزمن ........ تازه داشته خوب مي شده ....... يه زخم مزمن يه ساله ......... تازه داشت التيام پيدا مي كرد ......... تازه داشت سرش بسته مي شد ......... ولي ....... بيدار كردن درد زخمي كه هنوز بازه ...... چندانم سخت نيست .......!!! !!!
اما اينكه تو ياد يه زخم بيفتي و دنيا رو دوباره بهم بريزي ......... عاقلانه تره .... يا اينكه به خاطر نمكٍ رو يه زخم هنوز سرباز لبات رو گاز بگيري ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شايد عكس العمل ها رو بايد جابه جا كرد تا بهت نگن ديوونه ........
بعضي وقتها آدم فكر مي كنه تنها راه زنده بودن و زندگي كردن حكايت شعر منصوره كه مي گفت :
دنيا و قيل و غالش
غصه رو بي خيالش
ديوونه رو نگاه كن
ببين چه خوبه حالش....
...... ديوونه غم نداره
هيچ چيزي كم نداره
حرفش و قلبش يكيه
ديوونه شو كي به كيه
---------------------
آدم ها اين حقيقت را فراموش كردن اما من نبايد يادم بره
تو تا زنده اي نسبت به آني كه اهلي كرده اي مسئولي ،
تو مسئول گُلٍـتي .........
سكوت ............
I give my all to have just one more moment with you
---------------------------------------------------------
لطفا سکوت
Silence plz









- من اينجا مرده ام -
I'm DEAD here
دلتنگی .........
تپ ........تپ .............. تپ ............
از صداي راه رفتن خودش هم خسته شده بود .......... همينجوري كه راه ميرفت دمپاييهاش رو از پاش در آورد ................ خودش روي مبل راحتي ولو كرد چند قطره از ليواني كه دستش بود ريخت رو دستش ..... نگاهي به ليوان !!....... كي برش داشته بود؟! به مايع سياه رنگ توش زل زد ..... صداي جز جز دلپذيري كه داشت رو به خاموشي مي رفت ....... ليواني كه به آرومي بالا مي رفت ........ اولين جرعه و سرفه اي كه امونش نداد پايين بره ...........لرزش دست و صداي خرد شدن ليوان كه توي سرفه هاش گم مي شد ........... خم شده بود و سرفه امونش نمي داد .......... شايد خودش هم مي خواست سرفه كنه ...... مي خواست لحظه اي نتونه به اون فكر كنه .......... يك هفته از آخرين ديدار گذشته بود ...... فقط يه روز ديگه مونده ...... كمتر از يه روز ديگه بايد اين دلتنگي رو تحمل مي كرد ......... سرفه اش بند اومده بود ....... سكوت عجيبي همه جا رو گرفته بود ............. يادش نمي اومد خانواده اش كجاي يا اصلا كي رفتن ............. تنهايي................. تاريكي به سرعت همه جا روفرا مي گرفت ......... زمان ........ نگاهي به ساعت .......... نه نه نه نه .... پس چرا نميگذره ....... قهقه ي زمان رو ميشنيد: (مرا بر تو عبوري نخواهد بود ،تو به فردا نخواهي رسيد) .........بلند شد...... گودي مبلي كه شروع به بازگشت مي كرد رو نگاهي كرد........ - ( زمان همه چيز رو پاك ميكنه ) - سعي كرد به سمت اتاق بره ..... سوزش دردي رو كف پاش احساس كرد ........ هزاران قطعه كريستال كه روي زمين برق مي زدند ....... ليوان كي شكسته بود ؟............. لنگ لنگان به سمت اتاق مي رفت ..... سعي مي كرد از تاريكي فرار كنه ....ولي هر چه سعي ميكرد نمي تونست از تاريكي سريعتر حركت كنه ....... قلبش هر لحظه فشرده تر ميشد .......... در هاله اي از تاريكي به اتاق رسيد ... چه غريب بود ........ چه نا آشنا...... اتاقي كه انگار به ميهمان نا خوانده اي مي نگريست .............هاله اي از ميز ،كتابخانه ي شخصيش ،............................ چند ورق كاغذ كه روي ميز پخش شده بودند به خود مي خواندندش شايد تنها قسمت آشناي اتاق.......ولي نه خود از آنها مي گريخت ........ساعتهاي متمادي زيادي رو به آنها زل زده بود ومي دانست جز بر اندوهش نخواهند افزود .... چنگي را بر سينه اش حس كرد ........ درد غريبي نبود آشنا بود خيلي آشنا مكش خلأ مانند جاي خالي او....... او ....او ....... او. ............به درازاي تختي كه فكر مي كرد تنها مأمن امنش خواهد بود مي نگريست ،-به نظر مي آمد كه هرگز بدان نخواهد رسيد- ............ ح ر ك ت ........... در آرامش و سكوتي عجيب در آغوش تخت و تاريكي فرو مي رفت و بغضي كه اهسته مي شكست ......... وچه ديار غريبيست ديار اشك ............... و آرام آرام در تاريكي اي جادويي گم مي شد ........ لبخندي بر لبي در صورت آشنا ي او .......... صورتي كه با تمام تازگي حس مي كرد قرن هاست با او و همراه او بوده و حالا .............. تمام نياز او بود ...............
درد شيرين و سخت دلتنگي
خلسه ي سكوت و اشك
و او غرق مي شد ...............
