من اومدم ...... من رفته ام !

دنيايي از سكوت ، سايه ها مي نگرند و من آهسته در گذر ......

در گذر از تمامي لحظاتي كه ساختم ، در گذر از تلخي شب هايي كه صدايت غريبه اي بيش نبود، در گذر از روزهايي كه تو را مي خواندم و حضورت در بعيد نموداري از الوان مي ساخت ......

صدايت ، نگاهت ، كلامت ، مرا به خود مي خواندند و تو مرا ميراندي از خودٍ خود ..........

سايه ها در انديشه اند ! به چه مي انديشيد ، اي قوم ترس ؟ اي آن قومي كه سالها و قرن هاست كه به تاريكي پناه برده ايد ؟ در كدامين روز از تاريخ بي بنياد بشر شما به سياهي پناه برده ايد ؟ پس چرا من شماها را مي شناسم ؟ همبازيهاي كودكي ام ، اي قهرمان هاي روز هاي خيال ، پس به چه مينگريد ؟ عبور مرا از خود نظاره مكنيد كه قدم هايم را سنگين ميكند ، به عبور من نيانديشيد من به سوي نور مي روم !! .......

در سكوت خويش ميشنوم كه سري تكان ميدهند و ميبينم كه با ترسي نهان سخن مي گويند .......

چه ميگوئيد اي خود مظهر همه ترسها ؟ به چه افسوس مي خوريد اي آنان كه افسوس خوردگان را در خود پناه داده ايد ؟ .......

دنيايي از صدا و رنگ .... مقصد من آنجاست ، آنجا كه فرشته اي پوشيده در هاله اي از ابر سيمين را به دام انداخته ام ، آنجا كه چشماني به برق رعد، به رنگ برنز، به زيبائي ناگفتني ها در انتظارم هستند .....

به چه مي خوانيد مرا ؟ من رفته ام ، آن كه ميگذرد بيش از گذشته اي از من نيست ، من نميروم ، من رفته ام ، به كجا ؟!! خود نيز ميدانم و نميدانم ، ...............

مي ترسم ....... مرا در خود نگاه داريد .......... از رنگ و صدا ميترسم ...... شايد فسانه اي بيش نباشد ...... شايد آن نيز سايه اي باشد مثل شما ....... ولي من نميشناسمش ...... شايد كه دروغ باشد ، شايد عشق را معنا در دنيا نباشد ..... شايد كه دنياي او بي معناي عشق باشد ....... ولي بايد بروم.......

من رفته ام

 

 

-------------------------------

------------------------------

 

 

 تمامي دوستان عزيزم بابت غيبت طولاني ام .... ولي راستش به هزاران دليل و همين دليل اخير (عوض كردن دنياهام) بدجوري دچار مشغله فيزيكي و ذهني و تواني بودم ....... اميدوارم دوباره بتونم به اينجا و همه ي شما دوستان خوبم سر بزنم ... برام دعا كنيد كه عشق ها افسانه نباشند كه من رفتم !!!

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸۳

لسان الغيب

نمي دونم شما ها به فال خواجه حافظ شيرازي ،لسان الغيب چه قدر اعتقاد داريد ولي من ، خب ، اونچنان بهش اعتقاد راسخي نداشتم تا اينكه امروز پدرم يهو رفت و ديوان حافظ رو برداشت گفت بذار برات فال بگيرم ......... و من واقعاً در عجب موندم  !!!! ، من كه از اين به بعد ميگم اگه كسي واقعا نيتش پاك باشه و براي بازي فال نگيره حتماً حافظ شرح حال يا جوابشو ميده :

 

فاش ميگويم و از گفته ي خود دلشادم             بنده ي عشقم و از هر دو جهان آزادم

طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق             كه در اين دامگه حادثه چون افتادم

من ملك بودم و فردوس برين جايم بود         آدم آورد در اين دير خراب آبادم

سايه ي طوبي دلجوئي حور و لب حوض           به هواي سر كوي تو برفت از يادم

نيست بر لوح دلم جز الفت قامت دوست     چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم

كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت               يا رب از مادر گيتي به چه طالع دارم

تا شدم حلقه به گوش در ميخانه ي عشق          هر دم آيد غمي از نو به مبارك بادم

مي خورد خون دلم مردمك چشم و سزاست             كه چرا دل به جگر گوشه ي مردم دادم

پاك كن چهره ي حافظ به سر زلف ز اشك              ورنه اين سيل دمادم ببرد بنيادم

 

پدر و مادرم هم يه عالمه خنديدن هم كف كردن ، خودمم ..................

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸۳

نوشته هايی از سر دلتنگی ...

نام عشقي را كه در اندوه هزاران شب گرفتار است ، عشقي كه به دستانش وزنه هايي از ترس و قوانين و رسومات بسته اند ..........  عشقي كه در هزار توي سياه چالي هزار تو از  هزاران فكر و خيال به چهار ميخ كشيده شده است........ عشقي كه ناله اش را تنها كرم هاي شبتاب در سكوت صد ساله اشان مي شنوند ................ عشق نيست .

عشق رسيدن به منتهاي درجات است ، عشق شاديست ، غمش غم عشق است ، غمي كه با ديدن معشوق به شادي اي عظيم تبديل ميشود ، عشق حل شدگيست ، عطوفت و مهربانيست عشق رهايي است ، شجاعت است ، بي خياليست ، عشق محرك است و نيرو بخش  ، عشق فرياد است ........... عشق عشق است ............ به خودي خود تمام و كمال است .

----------------------------

----------------------------

عشق من .......

به شكوه آنچه بازيچه نيست بيانديش .

من ميدانم كه زندگي يكسره صحنه ي بازيست ، من مي دانم.

اما بدان كه همه كس براي بازي هاي حقير آفريده نشده اند ،

مرا به بازي كوچك شكست خوردگي مكشان !

به همه سوي خود بنگر و مگذار زمان پشيماني بيافريند .... باز هم مي گويم .

به زندگي بيانديش ،

به روز هاي اندوه باري كه تسليم شدگي ات را نفرين خواهي كرد  ،

به روزهايي كه هزار نفرين حتي لحظه اي را باز نميگرداند .

در آن لحظه هايي كه تو ناتواني خويش را در برابر فرياد هاي ديگران احساس ميكني ،

در آن لحظه هايي كه سپر مي افكني و سرنوشتمان را به صداي ديگران تسليم مي كني ،

در تمام لحظه هايي كه تو ميداني و مي شناسي و خواهي شناخت ،

به ياد داشته باش :

كه روز ها و لحظه ها هيچگاه بازنميگردند .

به زمان بيانديش و شبيخون بيرحمانه ي زمان .

بيدار شو و دست گرم مرا منتظر مگذار

من واقعيتم نه خيال ،

من لبريز از گفتنم ، نه نوشتن ،

بايد كه با من رهسپار شوي و گوش فرا دهي ،

ديگر تكرار نخواهد شد ................................

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸۳

خونسردی آدمها .........

موجودات دو دسته اند : خونگرم و خونسرد ،

موجودات خونگرم به موجوداتي اطلاق ميشه كه در همه ي حالات و شرايط داراي دماي بدن ثابت و يا متغير در بازه كوچكي ميباشند .

موجودات خونسرد به موجوداتي گويند كه در اثر تغييرات دماي محيط دماي بدن آنها نيز تغيير ميكند و گردش خون در بدنشان سريع يا كند ميشود ، در سرما كرخ و بي حال ميشود و بدنشان به سردي گرئيده اكثراً در فصل زمستان به خواب فرو ميروند ولي در گرما جريان خونشان تند شده و به جنب و جوش مي افتند و فعاليت هاي بدنشان تسريع ميشود كه با اعمالي مثل حمام آفتاب در سرما و آبتني در گرما سعي بر متعادل كردن اين نوسانات دارند .

 

انسانها نيز دو دسته اند : خونسرد و ........... نميدونم ولي خوب خونسرد نيستند .

آدماي خونسرد با كوچكترين تغيير نوع و لحن برخوردي  دچار تغيير حالت ميشوند ، فقط فرقشون با خونسرد هاي جانور شناسي اينه كه تو سرما در عين بيخيالي و بي توجهي كرخ ميشوند، به خواب فرو ميروند و از خود  عامل سرما سردتر مي شوند و تو گرما در كمال بيخيالي و آسايش حموم آفتاب ميگيرند و از گرمي لذت ميبرند ولي اصلاً گرم نميشند و توان ذخيره هم ندارند ((« خب چرا كه نه ! ولي اون يكي چرا آره !!! »))  . اصلاً هم به فكر رسيدن به تعادل نيستند .

 

اينم از عجايب خلقت خداوند !!!!!!!!!!!!!!!!!

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۳

آخرين شهر ..

كوچه هاي تاريك يه شهر نا آشنا ،........ ترس و دلهره اي كه لحظه به لحظه بيشتر ميشد ، كم كم داشت ترسي نهفته را كه در وجودش بيدار شده بود حس ميكرد ،................. به خود لعنت ميفرستاد كه چرا به اين سفر آمده ، چرا به دنبال آن زن رفت و از بقيه گروه جا ماند ،................. اينجا هيچ جا مثل جا هاي ديگه نيست ،................ اينجا با طلوع تاريكي! شهر در سكوت مطلق فرو ميره ، اينجا آخرين شهر دنياست ،................ تنها نوري كه ديده ميشد نور هر از چند گاه يكي از دكل هاي بلند چراغ هاي شهرداري در خيابان اصلي بود كه حتي با آن نور سفيد و خيره كننده شون تنها قسمتي از اين خيابان هاي تو هم و مخوف را روشن ميكردند ،انگار كه ساختمان را طوري ساخته بودند كه نور از ميانشان عبور نكند ....................... به كجا ميرفت ؟ نمي دانست ، حسي درونش او را به پيش مي خواند ، حس ترس از ناشناخته ها ،..... صداي پا ! ......... قدمهايش را تند تر كرد ، صداي پا هم با او هماهنگ شد ،........ راهنما گفته بود تنها كساني كه در اين شهر بعد از تاريكي بيرون مي مانند كه خود از هر خطري خطرناك تر باشند ،........ به خود لرزيد ، دل نگاه كردن به پشت سرش را نداشت . نوري كه صداي پا با آن ظاهر شده بود را ميديد ...... شايد 500 متر ديگر ... ولي نه، حتما همين نور باعث ديده شدنش شدهبود ....... از خيابان اصلي به كوچه اي پيچيد سپس به كوچه اي ديگر و باز هم ، صداي قلب خود را به وضوح ميشنيد ،...... در دل به چه فكر ميكرد؟ خانواده اي كه در انتظارش بود؟ همسري؟ دختري؟ دوستاني؟ ......در تاريكي مطلق در كوچه ي ششم پيچيد و پشت ديوار ايستاد ...... صداي پا قطع شده بود ... ولي از كي ؟ متوجه نشده بود ........ نفسي از سر راحتي كشيد .... قلبش همچنان ميكوفت .... دوب دوب دوب دوب ...... به سختي نفس ميكشيد ، ولي احساس ميكرد كه قصر در رفته ، باز هم فكر اين كه به كجا رود ذهنش را پر كرد ... مي دانست از خيابان اصلي تنها 5 كيلومتر با كمپ گروه فاصله است ، آرام به راه افتاد ،........................... نمي دانست از كدام طرف آمده است، تنها مسيري را ميپيمود ، به اميد ديدن نوري كه از چراغ هاي خيابان اصلي ساتع ميشود ، كور سوئي از نور و اميدي كه در دلش دوباره جان گرفت ،............ به طرف نور پيچيد و باز هم صداي پا ، اين بار درست پشت سرش بود...... براي فرار ديگر دير  شده بود ، صدا را به وضوح ميشنيد ، نزديك تر از أن بود كه فرصتي براي فرار داشته باشد ،به ياد چاقوي جيبي اش افتاد ، چندان بزرگ نبود ولي براي دفاع وسيله ي خوبي بود......... فكرش سريع كار ميكرد ، به ياد آموزش هاي دوران سربازيش افتاد ، آه كه چرا هيچوقت سعي نكرده بود آنها را بياموزد ، به ياد فيلم هاي زيادي كه ديده بود شايد ميتوانست حركاتي را به خاطر بياورد ، ولي اين يه فيلم اكشن نبود يه فيلم ترسناك بود و تو اين فيلم هاهميشه قرباني .... قلبش لرزيد ....... به طرف نور حركت ميكرد و سعي ميكرد فاصله اش را با صداي قدم ها حفظ كند ، چاقو را در دست ميفشرد ، صداي پا ها نزديك تر شده بود ،  به سرعتش افزود ولي صداي پا همچنان نزديك تر ميشد تنها 5 قدم ديگر تا پايه هاي بلند چراغ فاصله داشت و صداي پا را بسيار نزديك ميشنيد ،............ برگشت و در وحشت منظره چاقو از دستش لغزيد ،............ هرچند كه شايد به كارش  نمي آمد ...................، پنج قدم باقيمانده را بي اختيار به عقب برميداشت و صاحب صداي پا هم همراهيش ميكرد ،............ در همين حال به سخنان راهنما كه دير به خاطرش آمده بود فكر ميكرد : « در صورت گم شدن از خيابان اصلي و چراغ هايش دوري كنيد در اين شهر روشنائي ها خطرناك تر از تاريكي اند » ............... حال ميفهميد كه چرا در تمام شهر چراغي روشن نيست ......و چرا نوري از ميان ساختمان ها عبور نميكند ....................... لبخند تلخي بر لبانش نشست ولي فرصت فور خوردنش را نداشت ،..................... 

 

به زير پايه هاي چراغ و مركز نور رسيده بود و سايه اش به او.

--------------------------------

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ،۱۳۸۳

دلتنگ ماه ....

يه ماه نيمه تو آسمون ......

نگاه خيره من  .........

يه آرزو تو قلب من .........

 

يه آغوش خالي در طلب تو ..............

يه دلتنگي تا عمق وجودم ...................

يه حس ترس ، يه حس خوشبختي .................

بو سه اي سپرده بر پيك باد نثار تو ..............

 

همراهت خواهم ماند تا بي نهايت عالم ..........

و دوستت خواهم داشت تا ابد ...............

عشق شيرين و ماه آسمان من ................

-------------

كاش با ماه آرزوي منم كامل بشه و بهش برسم ......................

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۳

ارثيه ( داستان کوتاه )

هنوز 2 هفته از مرگ همسرش - اليزا - نگذشته بود ...... به آخرين جعبه كوچكي كه او به يادگار گذاشته بود مينگريست . مال سيلسي – منشي مخصوص همسرش – بود هنوز هم نميفهميد ! او دو هفته پيش در كمال سلامت از خانه بيرون رفته و هرگز بازنگذشته بود ولي انگار مي دانست كه باز نميگردد براي همه اطرافيان درون جعبه اي كوچك يادگاري همراه با يك يادداشت تقديم به جاي گذارده بود و حال او منتظر سيلسي بود تا آخرين جعبه را به او بدهد . ولي براي او كه همسرش بود تنها دفترچه هاي خاطراتش را به جاي گذارده بود . دفترچه هايي كه تنها جزء غير مشترك در زندگي آنها به شمار ميرفت همواره به او ميگفت شايد بعد از مرگم .... و حال شريك زندگيش او را ترك كرده بود و تنها همين دفترچه ها از او به جاي مانده بود . زنگ در او را به خود آورد سيلسي بود با ظاهري بسيار اندهگين كه او هرگز نديده بود به ياد آورد كه او برادرش را نيز ماه قبل از دست داده بود و اليزا با آن قلب مهربانش چه قدر متاثر اين خبر را به او داده بود و حال سيلسي كه اليزا نه تنها براي او يك رئيس كه يك دوسي و محرم راز خوب نيز بود جلوي او در ورودي سرسرا ايستاده بود . ملاقات كوتاه و خشك بود . سيلسي جعبه را گرفته بود و بعد از تشكري رسمي رفته بود . به سراغ دفترچه ها رفت همه را  سرسري مي خواند و به ياد خاطرات مي افتاد . صفحه ي اول از آخرين دفتر شبي را كه به او اجازه داده بود براي سرگرمي هه كه شده به سر كار برود . چند صفحه بعد :

 " بعد از شام «ب.ن»  سرزده آمد ،خوشبختانه تنها بودم » و اين فقط شش ماه پيش بود ولي چرا خوشبختانه؟  چرا خوشبختانه تنها بودم ؟ به سراغ تقويمش رفت آن شب در يك كنفرانس سخنراني داشت و دير به خانه آمده بود و آن وقت «ب.ن» و اليزا شب را با هم تنها بوده اند!؟! سعي كرد به خاطر بياورد هنگام بازگشت را آيا به انتظارش بيدار نشسته بود ؟ صندلي هاي كنار هم ؟ ليوان هاي خالي ؟ چيزي به ياد نمي آورد تنها متن سخنراني جلوي چشمانش رژه ميرفتند .....  ديگر خونسردي اش را از دست داده بود او در مراسمي سخنراني ميكرده و همسرش به تنهايي از مردي غريبه پذيرائي ميكرده . صفحه بعد باز هم اسم آن موجود لعنتي بود " به تنهايي با «ب.ن» شام خوردم ، خيلي تهييج شده بودم ....... ميگفت ديگر وقتش است كه روحيه ي هم را درك كنيم .... سعي ميكردم قانعش كنم ولي قانع نشد .... تهديدم كرد اگر موافقت نكنم ......... " بقيه صفحه خط زده شده بود ...... همه اينها مي توانست يك معني داشته باشد: آن مرد رذل از او خواسته بود معشوقه اش بشود .............. خون به صورتش ميدويد ........ ورق زد .... از اين پس «ب.ن» نبود بلكه «او» بود ......  " او به ديدنم آمد ..... گفتم نتوانستم به تصميمي برسم ....... به او امر كردم تركم كند ....... به او نامه اي نوشتم ......." جملاتي تيكه پاره اي بود كه از جلوي چشمانش ميگذشت ......" آنچه را تهديد كرده بود عملي كرد " ...... و چند صفحه خالي ....... " آيا من هم جرأتش را دارم ؟" دفتر از دستش لغزيد ... اليزا را ميديد كه در پياده رو خيابان ايستاده است با چشماني خيره و مشتهايي گره كرده ....... حرفهاي راننده اتومبيل را به ياد آورد كه " خيلي سريع تر از آني اتفاق افتاد كه بتوانم كاري كنم " ..... طاقتش تمام شد تلفن را برداشت و سيلسي تلفن زد " سيلسي مير بفرمائيد ؟ " با تمام متانتي كه ميتوانست پرسيد " اين «ب.ن» مخفف چه اسمي ميتواند باشد كه اليزا ميشناخت " و از آن سو پس از مكسي طولاني " براد مير ، برادر من آقا " برادر ااو نم برادر سيلسي كه خودش را كشته بود " چيزي هست كه بتونم براتون توضيح بدم ؟ " ولي تلفن قطع شده بود . با پليس تماس گرفت " من گيلبرت اندروز هستم ، مي خواستم راننده تاكسي را آزاد كنيد ، ديگه شكايتي ندارم "  آرام قطع كرد ..........

آرام بود ولي از شدت آتش درون ....... ارثيه اش را دريافت كرده بود ....... زنش حقيقت را به او گفته بود .... از پياده رو پريده بود تا به معشوقش بپيوندد .... تا از او فرار كند .

                                                                             - ويرجينيا وولف ( با دخل و تصرف)

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ،۱۳۸۳

کجام ؟ .....

ديگه صبح شده ، يهني اينو ساعتم ميگفت ......ولي من اصلا كجام ؟........ نميدوني تو اين هيرو ويري چه قدر صداي اعلام ساعتش برام آشنا بود ............ ساعت 5 صبح ...... يادم مياد هيچ وقت به اين زودي بيدار نبودم ....... حتي وقتي كه براي نماز مامانم بيدارم ميكرد ازش در ميرفتم ....... شايد براي كوه رفتن بيدار ميشدم !! ........ نميدونم ........ ولي الان چه قدر دلم ميخواست مادرم باز صدام ميزد : "رضا ، ... پسرم پاشو نمازتو بخون قضا ميشه ها ........" ...... چي؟ ....... يه لحظه حس كردم صدايي شنيدم ......... اما خب تو تنهايي هميشه آدم صدا ميشنوه ........... اينو تو يه فيلم ترسناك شنيدم ........ اينكه چه قدر واقعيت داره مهم نيست ، مهم اينه كه الان به من جرأت ميده ........ .اما مگه من تنهام؟ ......... ظاهرا با اينكه جايي رو نميبينم حس ميكنم كه چه قدر ناآشناست ...............  ولي ميدونم كه ميترسم ........ از ناديده ها . ........... تشنه ام ......... گرممه ......... ميدونم جايي همين نزديكي آب هست ......صداي چكچكش رو ميشنوم ........ ولي قدم برداشتن برام سخته ........... يه چيزي تو دستامه كه حركت ميكنه ولي ميترسم ولش كنم ............ چي؟!؟!؟!؟ ........... مي آرمش بالاتر ........درسته !! .......... قلبه ! ..... قلب آدم ................ من كسي رو كشتم ؟؟ .......... اه ....هيچ چي يادم نميآد .......... حس ميكنم ريه هام چه قدر سبكن ...... يه سوراخ!! اونم درست وسط سينه ام ....... پس قلب خودمه .......... اما چه جوري؟ ...............من زنده ام ،حداقل اينو ميدونم .......... ولي حس ميكنم قلبم داره سرد ميشه ............ چرا اينقدراروم ميزنه ؟ اونم وقتي كه من خيلي در اضطرابم ؟ ........ شايد ....... داره سرد ميشه .......... من نبايد اين همه زمان از دست ميدادم ......... يادم مياد آره ......... بايد به كسي ميرسوندمش .......... ولي به كي ؟ ............ اولين قدم = برخورد با يه سطح فلزي زنگ زده و بد بو ................ اه ........ پس اين يه لوله است اينم تهش ........ نمي تونم كامل به ايستم با دستانم سقف رو ميگردم ولي جايي كه ازش افتاده باشم نيست ....... قلبم داره آروم و سردتر ميشه ......نه ........  شروع به دويدن در جهت مخالف ميكنم ......... هوا سره ...... پاهام توي لجن هاي كف لوله فور ميرند و حركتم لحظه به لحظه سخت تر ميشه ......... نفس هام به شماره افتادن ........... قلبم ...قلبم ....  ديگه خيلي سرد شده .......... ديگه تو دستام گرم نيست ........... تازه دارم خونريزي زخم سينه ام رو حس ميكنم ...... هنوز چيزي نميبينم ...............  بايد بدوام ............ نه ............ يه پرتگاهه .......... اينو اولين نوري كه ديدم بهم گفت ........ درست يك قدم جلوتر ........ يه چاه تاريك و سياه .......... ساعتم رو باز ميكنم و مي اندازم ........... هرچه صبر كردم صدايي نيامد ......... گرمي دستي را بر شانه ام حس كردم .......... وزن و گرمي اش با لطافتش ميگفت دست يه دختره ........... برخورد نفسش با گردنم ............. برگشتم ولي ......... دستانم را بدو دادم و سبك بال پركشيدم ولي به اعماق .......... او بود ......... مطمئنم ............ ولي چرا پرتم كرد ؟ ..........

--------------------

-------------------

آنگاه که کسی در انديشه ی توست لبخند زدن آسانتر است » پس در انديشه ی کسی باش .

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ تیر ،۱۳۸۳

گفتاری از عشق ....

·    معجون عشق = توجه + محبت + قدرداني + رها شدن

( هر كدام به ميزان 3 برابر  مقداري كه فكر مي كني كافيه)

 

·       از روي انتخاب و برخاسته از ميل و رغبت عشق بورز نه از سر اجبار و اصرار .

 

·       بگذار كسي كه دوست مي داري بفهمد دوستش داريد و اين را از او مخفي نكن .

 

·        هرگز كلماتت را براي آينده – هر چه قدر هم نزديك – پس انداز نكن ، هيچ گاه عشق ورزيدن را به تعويق ننداز و هرگز معشوقت را ترك نكن .

 

·       براي عشق ورزيدن منتظز هيچ مشو ، زمان مي گذرد و فرصت ها هم .

 

·       وقتي را به حل تنش هاي روحي و احساسي ات اختصاص بده و با حقيقت  راستي همه را به او بگو و به احساست و تنش هاي حسي اش گوش فرا ده ..... نتيجه اي بس عجيب خواهي گرفت .

 

·       با ديدگانت به او عشق بورز ،

 

·       به چشمانش خيره شو و فراسوي چهره اش را درياب .

 

·       هنگام خشم ، ناراحتي و عصبانيتش هرگز تو هم به او نپيوند و تنها او را بپذير و عاشق ترين شو .

 

·       احساساتت را نشان بده ، همچنين خواسته ها و نياز هايت را ، درونت را قسمت كن .

 

·       هنگام مشكل  به ديگري پناه مبر و اگر به چنين چيزي نياز داري بدان كه مشكل عميق تر است.

 

·       جرأت و شهامتش را داشته باش كه او را با تمام وجود دوست بداري .

 

·       جز حقيقت بدو مگو  - در هيچ حالي - .

 

·       تنها وقتي  خواسته ها و نيازهايت را ابراز مي كني آزاد مي شوي و مي تواني خواسته ها و نياز هايش را برآورده سازي ، احساساتت را به رسا ترين حال بيان كن .

-------------------------------

اينم از قالب جديد به نظرتون چه طوره؟

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸۳

برگشتم !! ............

خب .. خب .. خب ..  .... سلام ..........

 

من برگشتم يا به عبارتي I'm back here again ..... اينكه چرا نبودم و كجا بودم ؟ ....... خب چه طوره شما بگين چه فكرايي كردين تا بعدا من خودم بگم .............  اينم كه آيا اين وبلاگ مثل قبل و با مطالبي مثل قبل ادامه خواهد داشت يا نه رو هم بايد بگم نمي دونم ................ تو اين چند وقته تا دلتون بخواد برام انواع و اقسام اتفاقها افتاده .......... خيلي چيزا عوض شده ...... شايد خودمم خيلي عوض شده باشم ......... خوب يا بدشم نمي دونم ....... يعني چند وقتيه كه هيچي نمي دونم ...... ( مي بينين من قبلنا همه چيزو ميدونستم الكي ميگفتم نمي دونم اما حالا جدي نميدونم)  ..... اما خب مهمتر از همه اينه كه هنوز يه نفر هست كه برام قد همه دنيا بيارزه و دوسش داشته باشم ........ ( عوض نشده بخدا همونيه كه بود )  ............

شايد تو چند روز آينده قالبم رو هم عوض كنم ( بن بستي ترش كنم) ......... اما خوب اينم مثل بقيه چيزاي ديگه نمي دونم ...... سعي مي كنم زود شروع به نوشتن كنم ........ ولي تو اين چند وقته n بار قرار شده بنويسم و دستم به نوشتن نرفته ........... الانم نميره  برا همينه كه ئارم اينا رو مي نويسم مختونو درد مي آرم ....... فكر كنم براي خالي نبودن عريضه يه چيزي بنويسم بهتره ........... فعلا هم برم اين به وبلاگاي آشنا سر بزنم كه 2 ماهه هيچي نخوندم .......... till then

اينم يه شعر توپ :

 

One time - to know that it's real

يه بار – براي اينكه مطمئن شم واقعيه

one time - to know how it feels

يه بار – فقط بدونم چه احساسي داره

that's all

همش همين

-----------

One call - your voice on the phone

يه تماس – صداي تو پشت خط

one place - a moment alone

يه جا – لحظه اي تنهايي

that's all

همش همين

-----------

One time - just once in my life

يه بار – فقط يه بار تو زندگيم

one time - to know it can happen once

يه بار – براي اينكه مطمئن مي تونه اتفاق بيافته

---

One shot - of a clear blue sky

يه عكس – يه آسمان آبي

one look - I see no reasons why, we can't

يه نگاه – دليلي نمي بينم نتونيم

---

One chance to be back

يه شانس براي بازگشت

to the point where everything starts

به نقطه ي شروع همه چيز

one chance to keep it together

يه شانس براي براي درست كردن

when things fall apart

وقتي كه همه چيز از هم پاشيد

----

One chance to make us believe it's true

يه شانس براي باور اينكه حقيقيه

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ،۱۳۸۳

 

 

............. و آدم بر گورٍ حوا چنين گفت :

 

                                      " با حضور حوا ، همه جا بهشت من بود "

 

                                                                                                            مارك تواين

----------------------------------------

 

ولي من ترجيح ميدم تا هستي و حضورت پر رنگه بهت بگم :

 

 " براي بودنت ، . . . . .

براي با تو بودن ، . . . .

 براي داشتنت ،  . . . .

ابديت هم كوتاه مي نمايد "

 

با داشتنت آرزويم اين خواهد بود كاش زمان بيش از ابديت بود ،

هنگام با تو بودن آرزو مي كنم  اي كاش زمان متوقف شود ،

با بودنت آرزو ميكنم زمان كش بيايد و هرگز لحظه ي رفتنت نرسه  .

 

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳

هميشه دوستت خواهم داشت ........

تنهايي ها ................ گذشتن ها .......... فراموشي ..........  خاطره ........ درد ........ فكر ........... خيال..........

 

If I should stay,

I would only be in your way.

So I'll go, but I know

I'll think of you every step of the way.

 

وقتي به جايي ميرسي كه نه موندن نه رفتن دواي دردت نميشه ............ مدتها بود فراموشش كرده بودي ، مدتها بود تو وجودت ديگه اثري ازش نبود  ،هميشه از حضورش ميترسيدي و نميذاشتي دوباره حضورشو بهت تحميل كنه ، ولي اين بار نتونستي .......... خشمت برگشت : عصبانيت ،تمسخر ، سنگدلي ، بي انصاف ، خشن و نابودگر ........... همه و همه به وجودت برگشت ........ مثل يه طناب متصل هر چي رو كه تو اين همه مدت تو وجودت خفه كرده بودي و بروز نداده بودي از اعماق وجودت بيرون كشيد ........ همه و همه رو دوباره برات زنده كرد ........... همه و همه ي اونايي رو كه مخفي شده بودن همه ي اونايي رو كه هنوز نيروي عكس العمل توشون شعله ميكشيد و هيچ وقت بهشون اجازه بروز نداده بودي ..................... ولي بازم تقابل .......... اين بار تقابل احساس و احساس ................ خشم و عشق ..............

My heart lingers in the doorway

Of alarm clock screaming monsters calling my name out

; Let us stay

Where the wind will whisper to us

Where the raindrops as they're falling tell a story.

Don't say I'm out of touch

With this rampant chaos, your reality

I know well what lies beyond my sleeping refuge

The nightmare I built my own world to escape

 

خيلي خسته ام .......... خسته از جنگي كه تو وجودم شروع شده ............. خسته از تقابلات احساسيم ............ خسته از فرار كردن .......... خسته از گريز به ناگزير .............  تو يه ناكجا آباد دور افتاده ......... تويه ويرانه هايي كه معلوم نيست مال كدوم دوره از زندگي بشريند ...... وسط ميدان وجود ............... مبارزه اي تو وجودم بر پاست .............. عقل !!  شكست خورده و درمانده نظاره گر درگيري دو نيروي خوب و بد يا شايدم بد و خوب براي رسيدنم به مسند قدرته .......... عشق خسته از شكست عقل و خشم كرخت از مدتها سكوت ............... آزادي و تعهد ........ خودخواهي و گذشت ............ فرار و شجاعت ............ پايان و آغاز ........... تعويض اول رو كدوم تيم مي كنه ؟ .................. كدوم زودتر خسته ميشه .........

 

So I'll go, but I know

I'll think of you every step of the way.

And I will always love you.

 

 

 

Catch me as I fall

Say you're here and it's all over now

Speaking to the atmosphere

No one's here and I fall into myself

This truth drive me

Into madness

I know I can stop the pain

If I will it all away

 

 

Fallen angels at my feet

Whispered voices at my ear

Death before my eyes

Lying next to me I fear

She beckons me

Shall I give in

Upon my end shall I begin

Forsaking all I've fallen for

I rise to meet my end

 

نمـــــــيــــــــــــدونـــــــــم .............................هـــــــيـــــــچـــــــي ..................... هيچي هيچي هيچي ............گيج گيجم ............. كاش ................

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳

کوچه ..............

هميشه گفتي اين شعر رو خيلي دوست داري در عين ترسي كه تو وجودت بر مي انگيزه .................

------------------------------------

بي تو مهتاب  شبي  باز  از آن كوچه  گذشتم         همه تن  چشم  شدم خيره  به دنبال  تو گشتم

شوق ديدار  تو  لبريز  شد از  جام  وجودم             شدم آن عاشق ديوانه  كه  بودم

در نهانخانه  جانم  گل ياد تو درخشيد                        باغ  صد خاطره  خنديد

عطر  صد خاطره  پيچيد                                 يادم آمد  كه شبي  با هم از آن كوچه  گذشتيم

پر گشوديم  و درآن خللوت دلخواسته  گشتيم         ساعتي  بر لب  آن  جوي نشستيم

تو همه  راز  جهان  ريخته  در  چشم  سياهت                من همه  محو تماشاي نگاهت

آسمان   صاف و شب آرام                           بخت  خندان  و زمان  رام

خوشه ماه  فرو ريخته  در آب                                 شاخه ها دست بر  آورده  به مهتاب

شب و صحرا  و گل و سنگ                             همه دل داده  به آواز  شباهنگ

يادم آيد تو  به من  گفتي   از اين  عشق  حذر كن          لحظه اي چند بر اين  آب  نظر كن

آب  آيينه  عشق  گذران است                               تو كه امروز نگاهت  به نگاهي نگران است

باش  فردا  كه  دلت  با  دگران  است                                      تا  فراموش  كني  چندي  از اين شهر  سفر كن

با  تو گفتم  حذر از  عشق  ؟  ندانم                               سفر از پيش تو ؟  هرگز  نتوانم

روز اول  كه دل من  به  تمناي تو پر زد                          چون كبوتر لب بام  تو نشستم

 تو به  سنگ  زدي  من رميدم نه  گسستم                     بازگفتم كه  نتو صيادي  و من آهوي  دشتم

تا به  دام  تو در افتم  همه جا  گشتم  و گشتم               حذر از  عشق  ندانم

سفر  از  پيش تو  هرگز  نتوانم  نتوانم                           اشكي  از  شاخه  فرو ريخت

مرغ  شب ناله  تلخي  زد و  بگريخت                                        اشك  در  چشم  تو لرزيد

ماه  بر  عشق  تو خنديد                                              يادم آيد كه  دگر از  تو جوابي  نشنيدم

پاي دردامن اندوه كشيدم                                            نگسستم  نرميدم

رفت در  ظلمت غم  آن شب  و شبهاي دگر هم               نه گرفتي  دگر از عاشق  آزرده  خبر هم

نه كني  ديگر  از آن  كوچه  گذر هم

بي تو اما  به چه  حالي  من از آن  كوچه گذشتم

--------------------------------------------------

حالا نيستي و كيلومتر ها ازم دور شدي  ..........

 مي دوني حداقل خوبيش اينه كه مي دونم  داري برميگردي ............

ولي بازم نمي دوني نگاه من ديروز چي كشيد وقتي به كوچه اي -  كه بي عبور قدمهاي تو ، بي حضور سايه ي عبورت  ، بي صداي خداحافظي ات ، از دنياي ما دور افتاده بود -  زل زده بود و به دنبال چي مي گشت خودشم نمي دونه ....... .حتي ديدن رفتن هر روزت از  كوچه اي كه با تمام تنفرم ازش دوسش دارم برام شده تسكين  ولي ديروز اون كوچه خالي بود  .............  كوچه ي گمگشتگي ها بود .......... كوچه اي بود كه به دل تنگ من رحم نكرد و شكوندش ........... كوچه ي شما بود نه كوچه ي تو .............................

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸۳

جای خالی

بعضي وقتها تو زندگيت پيش ميان كه به لحظه ي تنهايي مي رسي ، يعني همه ي ما آدما بالاخره به اون لحظه مي رسيم ......... حالا بعضيا زودتر و بعضي ها هم موقع پيري تازه به اون نقطه ميرسن ......... بعضي وقتها اين احساس مال لحظه س ...... مال ساعت .......... مال كمبود يه نفر خاصه ....... مال يه انتظاره ........ انتظار ........ تلخترين و شيرين ترين كلمه ..... هر دورو با هم داره مثل دو روي يه سكه ............ ولي بعضي وقتها ....... مي دوني كه تموم نميشه ....... ميگردي و ميبيني تنها كسي كه دورت مونده خودش تشنه اس ....... ميبيني كه كه تمام توانت رو به كار بگيري كه اون رو جلو ببري و اون برات مهمتره ........ به قول شكيلا :

از گل تشنه سوخته طراوتي طلب مكن

براي رفع تشنگي تكيه به تشنه لب نكن

-----

فرشته ي نجات من دير به ما رسيده اي ........

ولي نه ..... فرشته نجات من ديگه نميآد .........

خيلي جالبه كه آدم تو يه لحظه تمام اندوه و دردش به خاطر كاري باشه كه كسي كرده ...... يا كاري كه كسي مجبورت كرده بكني ....... و تو همون لحظه بدوني تنها كسي كه مي فهمتت و مي تونه كمكت كنه همون نفره ........

ولي اصلا جالب نيست .... يهو خودتو تنها ببيني ..... يادت بياد كه ......

يه دوست ....... يه دشمن ..... يه يار ..... يه همدم ......... يكي كه 14-15 سال تموم تو تموم لحظه هات بوده ...... هر كاري رو با هم كردين ....... كسي كه محرم همه ي راز هات بوده .......... كسي كه با همه ي دعوا ها با همه ي اختلاف نظر ها ..... با همه ي بدي ها يي كه به هم كردين هميشه پشت هم بودين .......... بدون يه خداحافظي گذاشت و رفت .......... يادت بيفته كه زيگ زدي  خونشون و صداي پر از بغض خواهرشو شنيدي كه بهت مي گفت يار غارت مرده .......... يار غارت تنهات گذاشته ......... يار غارت بدون اينكه بهت بگه تصميم گرفت كه بره ......... همدمت ديگه نيست ......... و تو بخندي ....... تو بخندي و كم كم عنق فاجعه اي كه همه ي زندگيتو زير و رو مي كنه رو درك كني ....... بخندي و يهو گوشي از دستت سر بخوره ........ بخندي ياد همه ي خنده هايي كه با هم كردين بيفتي و بغض خفت كنه .........  اصلا جالب نيست ..... اصلا جالب نيست كه بدوني همش تقصيره اونه ....... الان تمام نيازت اون باشه .......... اصلا جالب نيست كه يهو بعد از 15 سال ببيني جاش كنارت خاليه ........ اصلا جالب نيست كه بعد از گذشتن 3-4 ماه دوباره يادش بيفتي و بغض امونت نده ............

احسان .. دوست عزيز و لعنتي من .......... نمي دونم كجايي ....... نميدونم وسط جهنمي يا هر جاي ديگه ..... نميدونم اون كسي كه باهاش رفتي و منو تنها گذاشتي الن باهاته يا نه ......... ولي ... جات اينجا خيلي خاليه .........

  .................... خـــــــــــيـــــــــــلـــــــــــــــــــي ...................

--------------------

-------------------

 ببخشيد نمي خواستم بعد از وقفه ي طولاني اونم اولين نوشتم تو سال جديد تلخ باشه .......... ولي بعضي وقتها ميبيني ......... بگذريم ................

به هركي كه احيانا" اين متن رو مي خونه ميگم ............ ازش مي خوام ........... خواهش مي كنم ........... هيچ وقت هيچ وقت هيچ وقت ....... به فكر خودكشي نيفتين و چنين كري و تحت هيچ شرايطي نكنين .......... به چي مي خواين برسين ......... به هيچ ؟ ....... پس تو همين هيچ خودمون كه اسمش دنياس بمونين .......... فقط به فكر كسايي باشين كه براشون عزيزين ....... بدونين كه جاي زخمش تا ابد مي مونه ......... هرگز به اين فكر نيفتين .................  هرگز

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۳

سال نو مبارک

 شادی و خنده ........... عيده و تعطيلاتش ................... خوشحالی بچه مدرسه ای ها از آخرين روز مدرسه .......... خانه تکانی ............. برنامه ريزی و هزار تا کار ديگه که ميگه عيده .............

 

ولی بعضی وقتها به جايی می رسی که صدای همه ی

اينها مثل کشيده شدن پنجه های زمان رو کف شيشه

ای دلت می مونن .............

 

 

--------------------

 

سال نو همگی مبارک

 

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٢

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 

يه زخم قديمي ....... بعد از 1 سال ..... دوباره سر باز مي كنه .... به خاطر هيچ ..... فقط شايد به خاطر اينكه يادت افتاده يه زخمي داشتي .............. !!! !!!

يه زخم مزمن ........ تازه داشته خوب مي شده ....... يه زخم مزمن يه ساله ......... تازه داشت التيام پيدا مي كرد ......... تازه داشت سرش بسته مي شد ......... ولي ....... بيدار كردن درد زخمي كه هنوز بازه ...... چندانم سخت نيست .......!!! !!!

اما اينكه تو ياد يه زخم بيفتي و دنيا رو دوباره بهم بريزي ......... عاقلانه تره .... يا اينكه به خاطر نمكٍ‌  رو يه زخم هنوز سرباز لبات رو گاز بگيري ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شايد عكس العمل ها رو بايد جابه جا كرد تا بهت نگن ديوونه ........

بعضي وقتها آدم فكر مي كنه تنها راه زنده بودن و زندگي كردن حكايت شعر منصوره كه مي گفت :

دنيا و قيل و غالش

غصه رو بي خيالش

ديوونه رو نگاه كن

ببين چه خوبه حالش....

...... ديوونه غم نداره

هيچ چيزي كم نداره

حرفش و قلبش يكيه

ديوونه شو كي به كيه

---------------------

آدم ها اين حقيقت را فراموش كردن اما من نبايد يادم بره

تو تا زنده اي نسبت به آني كه اهلي كرده اي مسئولي ،

 تو مسئول گُلٍـتي .........

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٢

سكوت ............

 

 

I give my all to have just one more moment with you

---------------------------------------------------------

 

لطفا سکوت

Silence plz

- من اينجا مرده ام -

 I'm DEAD here

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اسفند ،۱۳۸٢

دلتنگی .........

تپ ........تپ .............. تپ ............

از صداي راه رفتن خودش هم خسته شده بود .......... همينجوري كه راه ميرفت دمپاييهاش رو از پاش در آورد ................  خودش روي مبل راحتي ولو كرد چند قطره از ليواني كه دستش بود ريخت رو دستش ..... نگاهي به ليوان !!....... كي برش داشته بود؟! به مايع سياه رنگ توش زل زد ..... صداي جز جز دلپذيري كه داشت رو به خاموشي مي رفت ....... ليواني كه به آرومي بالا مي رفت ........ اولين جرعه و سرفه اي كه امونش نداد  پايين بره ...........لرزش دست و صداي خرد شدن ليوان  كه توي سرفه هاش گم مي شد ........... خم شده بود و سرفه امونش نمي داد ..........  شايد خودش هم مي خواست سرفه كنه ...... مي خواست لحظه اي نتونه به اون فكر كنه .......... يك هفته از آخرين ديدار گذشته بود ...... فقط يه روز ديگه مونده ...... كمتر از يه روز ديگه بايد اين دلتنگي رو تحمل مي كرد ......... سرفه اش بند اومده بود ....... سكوت عجيبي همه جا رو گرفته بود ............. يادش نمي اومد خانواده اش كجاي يا اصلا كي رفتن ............. تنهايي................. تاريكي به سرعت همه جا روفرا مي گرفت ......... زمان ........ نگاهي به ساعت .......... نه نه نه نه .... پس چرا نميگذره ....... قهقه ي زمان رو ميشنيد: (مرا بر تو عبوري نخواهد بود ،تو به فردا نخواهي رسيد) .........بلند شد...... گودي مبلي كه شروع به بازگشت مي كرد رو نگاهي كرد........ - ( زمان همه چيز رو پاك ميكنه ) -  سعي كرد به سمت اتاق بره ..... سوزش دردي رو كف پاش احساس كرد ........ هزاران قطعه كريستال كه روي زمين برق مي زدند ....... ليوان كي شكسته بود ؟............. لنگ لنگان به سمت اتاق مي رفت ..... سعي مي كرد از تاريكي فرار كنه  ....ولي  هر چه سعي ميكرد نمي تونست از تاريكي سريعتر حركت كنه ....... قلبش هر لحظه فشرده تر ميشد .......... در هاله اي از تاريكي به اتاق رسيد ... چه غريب بود ........ چه نا آشنا...... اتاقي كه انگار به ميهمان نا خوانده اي مي نگريست .............هاله اي از ميز ،كتابخانه ي شخصيش ،............................ چند ورق كاغذ كه روي ميز پخش شده بودند به خود مي خواندندش شايد تنها قسمت آشناي اتاق.......ولي نه خود از آنها مي گريخت ........ساعتهاي متمادي زيادي رو به آنها زل زده بود ومي دانست جز بر اندوهش نخواهند افزود .... چنگي را بر سينه اش حس كرد ........  درد غريبي نبود آشنا بود خيلي آشنا مكش خلأ مانند جاي خالي او....... او ....او ....... او. ............به درازاي تختي كه فكر مي كرد تنها مأمن امنش خواهد بود مي نگريست ،-به نظر مي آمد كه هرگز بدان نخواهد رسيد- ............ ح   ر   ك   ت   ........... در آرامش و سكوتي عجيب در آغوش تخت و تاريكي فرو مي رفت و بغضي كه اهسته مي شكست ......... وچه ديار غريبيست ديار اشك ...............  و آرام آرام در تاريكي اي جادويي گم مي شد ........ لبخندي بر لبي در صورت آشنا ي او .......... صورتي كه با تمام تازگي حس مي كرد قرن هاست با او و همراه او بوده و حالا .............. تمام نياز او بود ...............

درد شيرين و سخت دلتنگي

خلسه ي سكوت و اشك

 

و او غرق مي شد ...............

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٢

شازده کوچولو ........

يه کتاب ... يه کتاب ساده که همه خوندنش ...........

شازده کوچولو ........ آنتوان دو سن تگزوپری ........ احمد شاملو ............

شايد اين کتاب رو بيش از صد بار خونده باشم .......

شايد همه جمله هاش رو حفظ باشم .... همه صفحه هاش رو خط کشيده باشم .......

........ولی

يه دستخط ... يه جمله :

- می دونم اين کتابو داشتی و بارها و بارها خونديش اما خب چون اين کتاب منو به ياد

تو می ندازه گفتم شايد تو رو هم ياد من بندازه .

                                    تقديم به دوست داشتنی ترين شازده کوچولوی روی زمين

 

باعث ميشه ... اين کتاب برام بيشتر از همه ی دنيا بيارزه ........

--------------------------------------

خيلی خوبه که يکی باشه بدونه کی چه هديه ای می تونه يه دنيا خوشحالت کنه مگه نه ؟ 

 

---------------------

--------------------

راستی چينی ها هم يه چيزی تو مايه های ولنتاين دارن درست تو همين روز .... به اعتقاد اونها الهه زيبايی هر سال تو روز هفتم ماه هفتم سال اجازه ميده دختر کوچيکش که عاشق يه چوپان شده سوار بر بال مرغی از بهشت پايين بياد و پيش معشوق خودش باشه ............

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٢

کنش: اتفاق ---- واکنش: لبخند

زندگي آدما با اتفاق هاست كه تغيير مي كنه

اتفاق ها هستن كه به روز رو خوب مي كنن و يه روز رو بد ........

يه روزُ كوتاه و يه روز رو طولاني ..........

بعضي روز ها هستن كه مي خواي ثانيه ثانيه شون رو حفظ كني و بعضي روزا رو دوست داري ساعت ساعت ازشون كم كني .........

آدمها هم يه جور اتفاقن ..........

تو زندگيت هم آدماي بد ميان هم آدماي خوب ........( هم يه مشت سيب زميني )

هم آدمايي كه يه بار مي بينيشون و زندگيتو عوض مي كنن هم آدمايي كه بعد از سالها هنوز نيستن .........

هم اونايي كه مي مونن و هم اونايي كه ميرن .......

يا نه .....شايد همه برن ....... همه ميرن .........

حتي اوني كه بارها مونده ........ حتي اوني كه فكر مي كني هميشه باهات مي مونه ..........

اتفاق ها مي افتن و تو فقط مي توني يه قسمت كوچيك ،خيلي كوچيكشون رو تغيير بدي ............

اتفاق ها اتفاق مي افتن و تو فقط يه نظاره گري ......

هميشه يكي از راه مي رسه و همه چيز رو بهم مي ريزه .......... هميشه يه چيزي هست كه مانع هزار تا چيز ديگه بشه ....... هميشه يه راه هست كه يه روز جدا مي شه ....... هميشه اين هميشه ها هستن .........

هميشه يه سري آدم هستن كه بهت لبخند بزنن و حتي ندونن تو كي هستي ....... براي چي اينجايي ......... نشنون داري داد ميزني ........ نبينن داري درد ميكشي ........ فقط يه لبخند ........  يه لبخند كه نشون مي ده چه قدر احمقن ...............

چند وقته لبخند نزدي؟....... تا حالا شده به خودت فكر كني كه چرا لبخند مي زني ........ تا حالا شده يه لبخندي بزني كه از شادي اي بيش از هزار تا قهقهه خبر بده ؟...... تا حالا شده لبخندي بزني كه تلخيشو هزار سال گريه نشون نده ؟ .......... شده لبخند بزني و ندوني به چي؟چرا؟كه چي؟......... اين آخري – يه لبخند به بي مفهومي همه ي خالي هاي دنيا – چند هفته اس كه رو صورت من خشك شده .........

مردي كه مي خندد ............ پسري كه لبخند ميزند .........

من فقط لبخند مي زنم ........... همين ...........

 

يه لبخند

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٢

چشمه همينو می خواسته !!

پسرك  هنوزم ميره  پيش چشمه .........

هنوزم ميشينه و زل ميزنه به سنگريزه هاي خشكي كه روزگاري شايد مجراي عبور آب چشمه بودن ........

هنوزم همون قصهء گذشتن از داشته هاش براي پيش چشمه بودن ادامه داره ........

هر روز آدماي بيشتري براي رسوندن آب شهري به باغ پيدا ميشه ..............

باغبون هر روز موقع رفتن بهش ميگه كه چشمه داره دوباره جون ميگيره ......... ميگه كه دوباره مي خواد علفهاي هرز باغ رو بكنه ........

و پسر تو اوج نا اميدي ته قلبش خودشو گول ميزنه كه باغبون درست ميگه ...........

 شايد همه درست ميگفتن و درد پسر دوا شده باشه .... چشمه دردش رو دوا كرده باشه ولي ....... نجوشيدن چشمه اس كه درد جديد پسركه .........

ولي حرف باغبون كه تعالي چشمه هميشه به اين بوده كه يكي هرروز كنارش بشينه و چشمه خشك خشك باشه ............  تو گوش پسر سوت ميكشه  ......... :

"روياي چشمه اينه كه به كنارش بيان و بهش زل بزنن و او  نجوشه .........."

"و روياي پسر رسيدن به كنار چشمه و ديدن جوشش چشمه اس .............."

شايد روياي پسر قشنگتر بوده ولي اين چشمه اس كه  به آرزو و روياش رسيده ....... چشمه همينو مي خواسته .........

 

و پسرك هنوزم زل زده به آبراهه اي كه با چند قطره اشك خيس شده ......... 

فكر ميكنه كه با يه چشمه خشك كي رو ميشه سيراب كرد .......... با چند قطره اشك تا كي ميشه اين آبراهه رو خيس نگه داشت ........ تا كي چيزي داره تا باغبون رو راضي كنه كه بازم بره بالاي تپه و كنار چشمه بشينه ........ تا كي مي تونه خودش رو براي اميدوار موندن گول بزنه ...........  از همه مهمتر تا كي مي تونه قبل از كسايي كه همين چشمه رو بدون آب مي خوان ........همين چشمه رو با آب شهري مي خوان خودشو به در باغ برسونه ، خودشو به چشمه اي برسونه كه شايد دفعه بعد مال اون و اونجا نباشه .... چشمه اي كه شايد دفعه بعد با قوت يه پمپ بجوشه ..............

----------

و يه صدا تو گوش پسر ميگه :

"چشمه همينو مي خواسته "

"چشمه همينو مي خواسته "

"چشمه همينو مي خواسته "

"چشمه همينو مي خواسته "

"چشمه همينو مي خواسته ""

...................

..................

...............

 

 

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٢

پسر و يه چشمه خشک ......

بهش گفته بودن آب چشمه علاج دردشه ..........

بهش گفته بودن چشمه تو يه باغه ..............

بهش گفته بودن صاحب باغ آدم سخت گير و بخيليه .............

صاحب باغ ذره ذره تمام اندوخته و ذخيره ی  اونو برای يه ساعت کنار چشمه بودن می گرفت .......

ولی ........

ولی چشمه خشک شده بود .......يا شايدم از اول همه به اون دروغ گفته بودن ........ شايد صاحب باغ يه جايه ديگه رو نشونش داده بود ..........

روز ها و روز ها ميگذشت هر روز با دادن قسمتی از اندوخته اش به صاحب باغ با به جون خريدن سختی بالا رفتن از تپه به کنار چشمه می رفت و منتظر جوشيدن دوباره ی چشمه ميشد .........يک ليوان ........ يک جرعه ..............

پسر هنوزم هر روز ميره و اونجا منتظر می مونه ...........

هر روز ميبينمش که شکسته تر و نا اميد تر از قبل قدم برميداره .........

هر روز می بينمش که ديگه چيزی براش نمونده که به صاحب باغ بده  ........

ولی هنوزم ميشه تو چشاش اميد رو ديد ....... هنوزم نيازش به آب چشمه رو ميشه از تو چشماش خوند....... يا شايدم ......

شايدم می دونه که چشمه هم به اون عادت کرده ...... به حضورش و تمنای نگاهش برای جرعه ای آب .........

شايد ديگه چشمه اس که به اون نياز داره .... شايد صاحب باغه که  با همه ی سنگدليش به اومدن پسر عادت کرده .......  با همه بی نيازيش به چيزی که از پسر ميگيره نياز داره .........

 شايد پسر تا روزی که بتونه تا روزی که وقت داشته باشه تا روزی که هنوز اون جرعه آب علاجش باشه  بره پيش چشمه ........

ولی يکی ازم پرسيد تا کی وقت داره و من فقط نگاش کردم ................

گفتم نمی دونم ......شما فکر می کنيد پسر تا کی ميره اونجا ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ بهمن ،۱۳۸٢

خواسته ها .....

 

خيال خود را به تمامی نگاه دار زيرا سرچشمه حيات است

.........

بعضی وقتها ميشه که آدم بايد برای رسيدن به خواسته هاش با خواسته هاش بجنگه ..........

يعنی دقيقا خودت مقابل خودت قرار ميگيری خواسته ای داری که با خواسته های ديگه ای که داری در تضادٍ .... اونوقته که بايد انتخاب کنی ............

 

انتخاب

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٢

ترس ..........

 

بعضی وقتها آدم به سکوت می رسه ............

سکوت ترس ................

 ! عشق يعنی ترس از دست دادن تو !

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ دی ،۱۳۸٢

هفت روز پيش ...او رفت ........!!!!

امروز شد ۷ روز ............

امروز هفتمين روزی بود که يه خلاء عظيم تو قلب من جا خوش کرده که هيچی نمی تونه پرش کنه ...............

هفتمين روزی بود که يه نفر بعد از ۱۵ سال بدون حتی يه خدافظی از من گذاشت و رفت ..........

با يه مشت قرص ............. به همين راحتی گذاشت رفت بدون اينکه به من هيچی بگه .............

بدون هيچی ................هيچی هيچی ..............

فقط يه فايل ورد احمقانه که نمی دونم تو چه حالی بوده وقتی مينوشتتش ولی ميدونم پيشش نبودم درست وقتی بايد بودم :

-----------------

سلام آني خواهر عزيزم ....

اينو مي گم چون مي دونم اگه قراره روزي اين نامه خونده بشه اين تويي كه پيداش مي كني ...

اين يه نامه خودكشي يا هر چيز ديگه اي كه اسمش رو مي ذارن نيست..........

 اين يه خداحافظي يك فرياد شايد  در هر صورت هر چي هست هچي نست ...اگه روزي بخونيش من نيستم كنارت كه بياي برام گريه كني كه فلاني فلان كار رو كرده چون اين دفعه خودم كاري كردم ...

خداحافظ خواهر عزيزم ..... شايد تنها چيزي كه برات دارم به عنوان آخرين حرفها چند تا نكته ي كوچولو باشه .. شايد بهم بخندي تو كه از همه چيز بريدي چي مي خواي به من ياد بدي ولي من نبريم من رفتم

}...................

.....................

.....................

..................  {

آني عزيزم مي دونم برات خيلي سخته مي دونم شايد تنها كسايي كه واقعا تو اين دنيا دوستم داشته باشن تو و رضا باشين .... ولی مينا

نمي تونم همتون رو ببرم حالا  چه درست چه غلط راه من و مينا با هم يكي شده ...شايد بگي خريت يا هر چيز ديگه ولي ما با هم از اين پل ميگذريم .........نمي دونم شايد موفق نشيم يا يكيمون رفتني و اون يكي موندني بشه ولي ما با هم از رو پل مي دويم ............

دنبال دليل نگرد چون دليلي ندارم حداقل نه حالا .........حالا كه همه چيز از ديد مامان بابا درست شده ....... حالا كه به خيال خودشون همه ي گناهان و اشتباه هاي ما رو بخشيدن ......حالا كه قراره با مينا با هم زندگي كنيم ...... ولي مشكل اين نيست ......تو مي فهمي مگه نه ؟ ..........مشكل من عشق مادرانه اي كه حس نكرم ......و محبت خشك پدرانه اي كه بالاي سرم نبود ..... مشكل مينا هم همينه ......نمي دونم شايد بگي حالا كه داشتيد مي رفتيد .......نه .........ا تازه داشتيم تو زندان جديدي كه اونا مي خواستن برامون بسازن اسير ميشديم ..... : بريد با هم باشين ...تمام چيزي بود كه پدر عزيزمون براي گفتن داشت ........بريد!!

..... : اگه تنها فرزندم نبودي از خونه بيرونت مي كردم .......... تمام حرفي كه باباي مينا براي زدن داشت ..........: دخترم رو بهت مي دم چون ديگه همه چيز براش تموم شده اس  .......... حرفي كه پدر زن آيندم داشت كه به من بگه .................

.....: تو اميداي من رو نابود كردي احسان فكر مي كردم بهتر از اينا تربيتت كرده باشم ........ مامان جونم .......... كسي كه حداقل كمتر از همه بهش دروغ گفتم .......كسي كه 20 سال تمام بزرگم كرده بود و من فكر مي كردم يه آغوش و پناهگاه گرمه براي ابد ......ولي نبود .............

...... : اگه كسي رو مي خواستي اين راه تور كردنش نبود !!!!!!!!! .......ما واقعا نمي دونيم ....واقعا تمام حرفي كه يه مادر مي تونه به دخترش بگه اينه ........تمام حرفي كه مي تونه بزنه اينه كه دخترش تا صبح براي من گريه كنه ..............

شما پدر مادرا خيال كردين ما ها اسباب بازيهايي هستيم كه بايد بزرگمون كنيد چون هستيم چون به هر دليلي اومديم تو زندگي شما و حالا نسبت به موجودي كه خلق كردين احساس مسئوليت مي كنين ........ اومديم تو زندگي شما ها تا به قول مادربزرگا اگه يه بچه باشه باعث مي شه همديگه رو دوست داشته باشين ........... اومديم كه به دو نفر كه نمي دونن چين و هويتي ندارن هويت بديم ........بشن پدر بشن مادر ..........نه ...ما انسانيم ........ما ميايم چون شما خواستين شما نسبت به ما مسئولين ولي اين مسئوليت از رو علاقه بايد باشه نه از رو هر چيز احمقانه اي كه شما ها فكر مي كنين .....

ما ميايم چون شما خواستين ولي ميريم چون خودمون خواستيم ........

نمي دونم مي فهمي يا نه آني عزيز ولي دليل ما اين بوده .......... ما تو دروازه هاي به هم رسيدن از همه چيز دست نكشيديم چون هوس كرده بوديم ..دست كشيديم چون دليلي براي بودن نداشتيم ................

فقط از تو و رضا معذرت مي خوام ......... برام مهم نيست بابا يا مامان چه فكري راجع به ما مي كنن ولي از شما دو تا معذرت مي خوام ........منو ببخشيد ...مي دونم خرم ......... مي دونم زندگي شما دو تاست كه بيشتر از همه كس آسيب مي بينه .....مي دونم شما دو تا تنها كسايي بودين كه هميشه و تو هر شرايطي برام بودين چون منم .......چون دوستتونم ....چون برادرتم .......... ببخشيد منو ........مجبور بودم ............. نمي خواستم باهاتون صحبت كنم چون مي دونستم شما دو تا توانايي عوض كردن تصميممو دارين .............. شما دو تايين كه همه ي زندگيمو حاضرم فداتون بكنم ..........حاضرم جونمو بدم و شما دو تا رو ناراحت و نگران نبينم .......... ولي گذشتم .......... گذشتم ....... چون بريده بودم .......نه از زندگي كه از آدما .............

آني به  رضا بگو  به خاطر همه سالها يي كه با هم بوديم ........... همه كارايي كه با هم كرديم .........هر جايي كه رفتيم ....هر حرفي كه زديم .......... به خاطر همه چيز و همه چيز ازش ممنوم .......... بهش بگو منو ببخشه ......بهش بگو نمي دونم.......بگو واقعا نمي دونستم چي بهش بگم ........نمي دونستم چه جوري ازش خدافظي كنم ......نمي دونستم بهش چي بنويسم .......چه بگم كه بتونه تحمل كنه ....... فقط بگو رضا احسانو ببخش ...... بگو سعي كنه بفهمه ..... سعي كنه قبول كنه من مجبور بودم ...........  مي دونم با اين كارم شايد زندگي اونم نابود كنم ..........  مي دونم شايد هيچ وقت نتونه فراموشم كنه ......... مي دونم چون برام همه چيز و همه كس بوده و هست .......و حتي اگه نصف اينم حساب كنم ............ آني از رضا معذرت بخواه .....

 

آني ، رضا ...اميدوارم بتونين فراموشم كنين ........ من مردم .......من نيستم ........ مي دونم خيلي نامردم كه اين حرفو دارم مي زنم ............... ولي ..... نمي دونم ........... اميدوارم اون ديگري كه تو زندگي جفتون هست بتونه كمكتون كنه ........ بتونه بهتون ثابت كنه من يه آشغال بودم و رفتم ............. بتونه مرهم زخمي باشه كه من زدم .............  بدونين و باور كنين عزيزترين كسانم بودين و خواهيد بود .............  نمي دونم اون دنيا قشنگتره يا زشت تر نمي دونم ...... ولي اميدوارم قصه ها درست باشه و من بتونم بيام به خوابتون ......... بتونم بيام و از ديگري هاتون بخوام كمكتون كنن ...... بخوام كنارتون باشن ...........كنارتون بمونن و كمكتون كنن ........ بتونم بيام به خوابتون و يه بارم كه شده بازم لذت بودن با شما رو حس كنم .............

 

آني عزيز  مي دونم هيچ وقت با هاش خوب نبودي .....ولي اگه كمكي خواستي ازش بخواه ......... حتي اگه نبود فقط بگو بعد از حامد من تو رو ميسپرم به اون ..... مطمئن باش هر كاري برات مي كنه ..........

 

خداحافظ .........( اميدوارم هيچ وقت اينو نخوني )

--------------------------------

هميشه ميگفت راه بهشت از جهنم ميگذره

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٢

اخطار : منم مثل خودتم !!

وقتي يكي مرز بين واقعيت و خيال رو گم كنه...

وقتي يكي شخصيت هاي دنياي خيال و واقعيتش با هم قاطي بشن ............

وقتي يكي از كاشكي ها خسته شده باشه ............

وقتي يكي از واقعيت ها بترسه ...............

وقتي يكي نگران نداشتن قدرت  براي تغيير اتفاق ها باشه ..............

وقتي روزها پشت سر هم بگذرن و تو نتوني حتي تكون بخوري ..............

وقتي تو يه سري چيزاي بي ارزش و با ارزش گم بشي و نتوني تشخيص بدي ..............

 

و وقتي اون يكي بگه :

                                 " اخطار : منم مثل خودتم !! "

 

چي ميشه ؟

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ دی ،۱۳۸٢

يه روز که خالی باشه .....

چرا بايد نرمال باشم ؟

 

گيج مي زنم قبول ....... ولي هنوز گم نشدم .......... براي من تخيل بنيان دنياي

واقعي‌ٍ  ..................

 

 

زمان بهم گفته:

 

اگه دفعه اول موفق نشدم همه ي آثار تلاشمو از بين ببرم ........

 

اگه قراره از بين 2 تا گند انتخاب كنم اونيو بر دارم كه تا حالا امتحان نكردم ........

 

و يادم باشه كه تندتر از اوني نرم كه فرشته ي محافظم مي تونه ........

 

(و من هيچ كدومو گوش نمي كنم مثل همه ي حرفايي كه ميشنوم مثل يه بچه كاري رو مي كنم كه دوست دارم !)

 

---------------------------------

---------------------------------

 

امروز اين ترانه محكم مي كوبيد تو مغزم:

 

 

I know I'll be Hunting high and low
There's no end to the the lengths I'll go to
To find you
Upon this my dreams are depending
Through the dark
I sense the pounding of my heart
So hard & loud
You're the sweetest love I could find
So I guess I'll be hunting high and low
There's no end to the lengths I'll go to high and low
Do you know what it means to love you
I'm hunting high and low
And now you're telling me you've got to go away
I'll always be hunting high and low
Hungry for you
Watch me tearing myself to pieces
Hunting high and low
There's no end to the lengths I'll go to
Oh! For you I'll be hunting high and low

 

-------------------------------

================

فكر مي كنم يه جايي تو زمان وايسادم كه فكر كنم و يادم رفته دوباره راه

 

بيفتم .........

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ آذر ،۱۳۸٢

......مزخرفات .....

When every heart is torn apart

هنگامي كه تمامي قلبها خواهند گسيخت

With nightmares and the deeds,

با كابوسها و عمل هاي

Of the ones who don't know

آنان كه نمي دانند

Will I never laugh as from the heart

هرگز از ته دل نخواهم خنديد    

That's when silence drowns the screams.

 و سكوت فرياد ها را خواهد بلعيد

 

As I crawl a cracked and broken path

 همچنانكه در  مسيري خراب و شكسته مي خزم

As I hang to the last broken unreality I live in

همچنانكه به آخرين خرابه هاي دنياي غير واقعي ام چنگ مي زنم

And I feel tomorrow I'll be crying and …

احساس مي كنم فردا خواهم گريست و ..........

Confusion will be my epitaph.

 سردرگمي سنگ  قبر من خواهد بود

 

 

 

 

And Confusion will be my Epitah

و سردرگمي سنگ قبر من خواهد بود

 

-------------------

-------------------

عکسش قشنگ نيست ؟

 

قشنگ نيست؟

 

 

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ آذر ،۱۳۸٢

من تا کی منم ؟؟

دوست دارم ولي .............

 

دوست دارم ولي ...........

 

                                      دوست دارم ولي ...........

 

                                                                   دوست دارم ولي ...........

 

                   دوست دارم ولي ...........

 

دوست دارم ولي ...........

 

          دوست دارم ولي ...........

 

                                                                    دوست دارم ولي ...........

 

دوست دارم ولي ...........

 

                                      دوست دارم ولي ...........

 

                                                                   دوست دارم ولي ...........

--

هيچ وقت شده به اين

 ولي ها ، اما و اگر ها ، شايد ها ، ببينيم ها يا سعي كن بفهمي ها

 فكر كني و به دلت خوش بياد  ؟؟!!!

 

هيچ وقت شده به اين فكر كني كه تو تا كي تويي؟

--

بچه تر كه بودم آخر فيلم كازابلانكا بدجوري تكونم داد ...........

بعد ها فهميدم هميشه  آخرش تكونم ميده چون ازش بدم مياد و خوشم مياد ..........

 امروز فهميدم حتي اگه براي بار هزارم ببينمش .............

 

هميشه آخر مسافر كوچولو قلبم رو فشار ميداد ، اشك رو مياورد تو چشام ، ولي قلقلكم ميداد و يه لبخند ميكاشت رو لبام ..............

حتي اگه براي بار هزارم بشينم و بي هدف كتابي رو كه از بس خوندم پاره شده بازم بخونم .............

 

ولي براستي من تا كي منم ؟؟؟؟

 

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٢

حتی مرگ ....

حتي اگه گرمي دستانم را به دستانت بسپارم ..............

حتي اگه در  آغوشم بكشي ..........

حتي اگه چشمان سردت را به چشمانم بدوزي ...........

حتي اگه از آسمانها بر من فرود آيي ................

حتي اگه لبانت سردي ات را به لبانم مينشاندند ..............

حتي اگه بودي اي مرگ ............

حتي اگه مي مردم .............

حتي اگه قلبم خاموش ميشد ...........

حتي اگه خونم از گردش مي ايستاد ...............

حتي اگه وجودم را از من به نا كجا ها ميربودي .............

خواهد تپيد تپشي كه او به من بخشيده است .........

جاري خواهد بود عشقي كه از او در وجودم جاريست ................

و از آن او خواهد بود وجودي كه به دستان او بخشيدم ........ و قلبي كه بدو باختم .........

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٢

پشه .....

آهای آهای پشه با تو ام ......

چی می خوای ديگه از جون من ....

تو که می خوای هی ويز بری ويز بيای ......

هی بخوری از خون من .......

-----

پشه پشه برو راحتم بذار .....

چرا نمی ذاری من بخوابم .....

مگه خودت جای خواب نداری .....

که ميای توی رختخوابم ....

----

----

جون خودم انده شعره !!!!

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٢

ماه و ماه من .....

يه ماه كامل ........... يه آسمون جادو ........

گرد سحر آميز ماه .......... شبي به شبي شب ............

يه صدا ....يه نام ........ نام تو ......... نداي من ...........

و ماه من در خوابي شيرين ..................

 

يه رويا .....يه خيال .......... يه عكس ...........

عكس تو در ماه .......... ماه در ماه ...............

چشمان زيبايت بسته و لبخندي بر لبانت ............شايد حاصل رويايي شيرين ..........

 

يه فكر ........ يه دل تنگ ......... چشماني زل زده به عكس ...........

بوسه اي سپرده بر باد ........... به اطمينان سحر ماه .......... از براي ماه ........سپرده اي از عشق ............ كلامي بر لب ..............

 

شب به خير ماه من

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٢

روز من ....

هميشه مشکل داشتم با اينکه من مال امروزم يا امروز مال من ؟!!

----------------

اينجور روزاست که آدم ميفهمه يکی چه قدر مهمه .....

امروز وسط اينهمه خنده

وسط اينهمه شادی

وسط اينهمه چهره ی خندون

بين من و اين آدمای دور و برم

بين من و يه کيک تولد که بايد شمع هاش رو فوت می کردم تا همه برام دست بزنن

من فقط يه چيز ميديدم ..........

جای خالی تو رو

 

------------------

آهای مردم

 

 

!!!!!!!!! تولدم مبارک !!!!!!!!!

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ آبان ،۱۳۸٢

ديوانگی و عشق ......

زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلتها و

 تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت :بیایید بازی کنیمٍ ،مثل قایم باشک!

دیوانگی فریادزد:آره قبوله ، من چشم میزارم!

چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.

دیوانگی چشم هایش رابست و شروع به شمردن کرد:يک.....

 دو.....سه!

همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به میان ابرها رفت و

هوس به مرکززمین به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا

 رفت!

طعم داخل يک سیب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عمیق .

آرام آرام همه قایم شده بودند و

دیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....!

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.

دیوانگی داشت به عدد100 نزديک می شدکه عشق رفت وسط

يک دسته گل رز و آرام نشست.

دیوانگی فریاد زد، دارم میام، دارم میام....

همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم

شود!

بعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسیداما از عشق

خبری نبود.

دیوانگی دیگر خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفت و آرام

در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

دیوانگی با هیجان زیادی يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با

قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد.

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد، دستها یش را جلوی صورتش

 گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:

حالا من چه کار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری

 بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یارمن باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه يکدیگر به

احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند.

*************************************************

ديگه نپرسی چرا ديوونه بازی در می آرم ها !!!!!

*******************************************

وقتی نمی‌يای درستش کنی و متنت کاملا غير قابل خوندنه مجبورم من دست به کار شم ديگه.

                                                                                       Rj

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٢

منطقه صفر

يه ساعت از ساعت های بی انتهای تنهايی ..........

يه ديوان حافظ ...... يه هديه .........

جای خالی يه نقاشی کنار ميز .......... يه يادگاری ..........

يه شاخه گل رز سرخ ........

يه دفتر خالی .............

يه مداد  ............

يه دنيا فکر و خيال .........

يه ساعت سکوت ............

تلخی يه حرف ...........

يه قلب خسته ..........

يه نگاه پر از اشکهای نريخته ............

يه صدا پر از بغض های فرو رفته ...............

يه لبخند بی معنی ............

يه دل تنگ ..................

يه حقيقت که تو نمی تونی خيلی چيزا رو عوض کنی حتی اگه تا پای مرگ تلاش کنی ...........

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٢

گمشده .... خودکشی ..... ناشناس

با هزار زحمت و بدبختي از  تو دفتراي قبرستون شهر اسم اون رو پيدا كرد : بخش خودكشي كرده ها شماره 286-30-52......

بخش خودكشي كرده ها دورترين جاي قبرستون بود ...... شايد چون ..... چون نداره شايد چون كسايي كه خوكشي ميكنن آدماي تنهايين ...... كسي نيست كه براشون گريه كنه ...... جز گور كن و مسئول قبرستون اكثر وقتها كسي براي تشييع جنازه همراهشون نيست ...اونا تصميم گرفتن كه دور باشن ...... از همه چيز و همه كس ....... پس طبيعيه كه بخششون هم ته قبرستون باشه ..... كيلومتر ها فاصله از اولين قبر عادي ..... كيلومتر فاصله از آدمايي كه هنوز براي زندگي كردن دليل دارن ........

 

ساعتها پياده روي .... بالاخره رسيد .......  ....تو امتداد رديفها قدم ميزد ......قبرهايي كه فقط شماره اي روشون نصب بود .......نه سنگي نه اسمي ...... فقط يه شماره ........

 دوباره به شماره نگاهي كرد ....   286-30-52...... به قدم زدن پرداخت ...... گشت و گشت ....... اصلا نميفهميد چرا هيچ نظمي تو شماره گذازي اين قبر ها رعايت نشده !!..... تمام بعد از ظهر رو به دنبال شماره گشت ......... احساس غريبي داشت ......... بين آدمايي بود كه همه خودشون تصميم گرفته بودن كي بميرن ..... كي ديگه نميخوان باشن ...... يا شايدم مي خواستن و دليلي براي خواستنشون پيدا نميكردن ...... يا شايدم اون دليل ازشون ميگريخت ..... يا شايدم ..........هزار تا شايد ديگه ....... ديگه از غروب هم گذشته بود كه بالاخره پيداش كرد ....... تو نور كمرنگ سرخابي آسمون رو يه تيكه فلزي سياه كه با پايه اي به درون خاك بر آمده فرو رفته بود ..... با رنگ سفيد نوشته شده بود : 286-30-52  .... نميدونست حالا كه به گمشدش رسيده چي ......... مدتها بود به دنبال او ميگشت .... همه ي رد ها رو دنبال كرده بود ..... ولي از ديروز كه ديگه ميدونست بايد به قبرستون بياد براي پيدا كردنش عوض از بين رفتن شوقش .... بيشتر ميخواست پيداش كنه ...... كه ........

براي خودش دلايلي داشت ...... شايد بيشتر از كافي و شايدم نه ...............ولي حالا .... حالا كه بالاخره رسيده بود نمي دونست چي ......... نميدونست چي كار كنه ......... قطره ي اشكي از چشمش چكيد ........ سردي اون رو حس مي كرد كه از روي گونه و صورتش ميلغزيد و پايين ميرفت ........ پايين ميرفت و كوچكتر ميشد ....... ردي از خودش روي صورت خسته به جا ميگذاشت ......... اشكي كه از شوق رسيدن بود يا از غم گم كردن .......نميدونست ..... نميدونست براي كسي كه هرگز نداشتتش چرا ممكنه گريه كنه و نمي دونشت براي شوق رسيدني كه در كار نيست اشك به چه كارش مياد ....... فقط سردي اشك رو روي گونش حس ميكرد .........

 

صبح شده بود ........... كي خوابيده بود ؟ .....نميدونست ......... نفهميده بود ....... تو نور كم رمق آفتاب دم سحر جلوي چشماش يه شماره بود روي يه قبر ...286-30-52 ............ 

گله اي گوسفند كه چرا ميكردند ....... سگي كه با بي حوصلگي دنبال بره هاي شيطون ميدويد ........... و چوپاني كه ......... كه ........

كه داشت شماره ها ي رو قبر ها رو عوض مي كرد !!!! ........... با حالتي معترض از جايش بلند شد ....... چوپان تنها با لبخندي به لب گفت: " اگر حقيقت داشت براي اين خوكشي مي كنيم كه نمي خواهيم ديگران پيدايمان كنند و من يقين دارم اينطور است ......... اينها كاملا از مزاحمت ديگران در امانند چون من حتي اگر خودم هم بخواهم يادم نمي آيد كدام را با كدام عوض كرده ام ......... هر وقت از جلوي اين قبر ها رد مي شوم با خود فكر مي كنم چه قدر امكان دارد دروغ جلوي چشم آدم باشد اما نتواني آن را ببيني .......... من خودم فقط همين را مي دانم  ." ............. حس كرد كه چه قدر چوپان راست ميگه ......... ولي گمشده ي اون هنوز هم گمشده باقي مونده بود براي هميشه گم شده بود ....... ديگه نميشد پيداش كرد .............. لبخندي زد و تصميم گرفت به چوپان كمك كنه .............. ديگه مي دونست چرا شماره ها هيچ نظمي ندارن ......... اولين شماره اي كه برداشت تا جاشو عوض كنه :

 

286-30-52

 

------------------------

يه جايي خوندم :

 

تو نامي را كه به تو داده اند مي داني ،

تو نامي را كه داري نمي داني .

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢

يه وقتی ميشه که .......

 

 

There Is a Time

 

 

There is a time

In all our lives 

When we feel

We'll see it all.

 

There is a time

In all our lives

We'll know it all.

 

There is a time

In all our lives

When we turn

To say ------

 

It's YOU I love.

 

There is a time,

There is a time .

: اون وقته برای من که بيشتر از يه ساله رسيده پس

 

.                 I                      .

 

.      I       LOVE        YOU      .

 

.                   YOU                       .

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٢

تولدت مبارک

درست ۲۰ سال پيش تو چنين روزی کسی که من يه سال و ۶ روز پيش بعد از يه ماه و ۶ روز کلنجار رفتن با خودم بهش گفتم چه قدر دوسش دارم به دنيا اومده يه فرشته ی تمام عيار .............

عزيزم    

 

   

تولدت مبارک

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٢

تو ----------- ماه ------------ من

ماه .........ماه كامل .......... ماه كامل روشن ...........

ماه كاملي كه تو هم داشتي نگاهش ميكردي ..........

چند شب پيش بود ......... به ماه زل زده بودم ................زل زده بوديم به ماه

زيبايي خاص ...........

                  روشنائي جادوئي ...........

                                         گرد گرد ........

مسحور و جادويي داشت تو آسمون حكمراني ميكرد ..............

مهمتر از همه ........نگاه تو رو بازتاب داشت .................

عكس صورتت رو توش ميديدم ...................

ساعتي بي لحظه اي پلك زدن نگريستمش .............

بدون اينكه بفهمم كي سنگيني خواب چشمانم را ربود ..............

و تو هم به ماه مي نگريستي ماه من ..................

ولي امشب هرچي گشتم پيداش نكردم .......................

هر جا رو نگاه كردم اثري از ماه نبود .......................

جادويي آسمان را مسحور خودش نكرده بود ..................

سفيدي نوري همه چيز رو پاك نشون نمي داد ....................

آينه ي گردي نبود كه عكس صورتت يا برق چشمانت را براي من باز بتابد ............

نبود تا چشمانم آخرين تصوير پيش از خواب را ازو بربايند ...............

يه مشت ستاره مزاحم همونجايي روكه اونشب به ماه زل زده بودم رو اشغال كرده بودن .........

سوسو نور هايي در گوشه و كنار آسمان ..........

بدون هيچ جادويي ...........

هيچ نوري كه همه ي آسمون رو روشن كنه ........

بدون اينكه بدونم تو به كدامينشون مي نگري ................

بدون ذره اي حس پاكي آسمان ...................

بدون ....................

 

 

ميدوني .............. بدجوري دلم يه ماه كامل با يه Moonlight  مي خواد ............

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٢

DEADLOCKED

قبل از هر چیز بگم من رضا نیستم.(که یه موقع فکر نکنید چرا یهو اینقدر نثرش افتضاح شد.)
بعدشم شاید بهتر باشه بدونید اول خواستم تو قسمت نظرها بنویسم بعد دیدم انگار خیلی زیاد شد گفتم اینجا بنویسم.تازه معمولا بهتره آدم یه قضیه رو از زبونه دو طرف بشنوه.خلاصه اینا همش یه سری توضیحات بود اصل مطلب اینیه که الان ميگم:

آره درست یه سال پیش بود و دقیقا همین ساعتها.اما امسال  سه شنبه است و پارسال دوشنبه.

تو:من.........(یعنی اینکه بالاخره گفتی.)
من(برای در شاکی کردنت در کمال خونسردی و بی تفاوتی):خب به من چه؟!؟! حالا من باید چی کار کنم؟!؟!؟
تو:هیچی ..........(راحت از اینکه بالاخره حرفتو زدی و شاکی از این همه سردی و بی تفاوتی من.)
من(خوشحال از اینکه هم بالاخره بهم گفتی هم از اینکه تونسته بودم حرصتو دربیارم.اما بازم بی تفاوتیمو ادامه میدم.):آهان..........فکرکنم باز خسته ای حواست نیست چی داری میگی!!!

تو:.................

من:................

و همين‌طوری من و تو ها ادامه داشت تا يه سال گذشت.

 

همين اين همه چيزی بود که می‌خواستم بگم.راستی از همه هم معذرت می‌خوام دفعه اول و آخری بود که من می‌نوشتم.                       

                                                                                                       RJ

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٢

سالگرد.....

درست يه سال پيش همين ساعتها بود :

من : ....................(خلاصه اينکه دوست دارم )

تو :

تو : خب حالا من بايد چی کار کنم ؟؟؟

من :

 

همه چيز يه اولين بار داره .......امروزم اولين سالگرد اولين بار بود ..............

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٢

بله ؟؟؟؟؟؟؟

- چی؟؟؟؟؟؟؟؟

- روحمو به شيطان فروختم که گيتار زدن ياد بگيرم .....

- آخه چرا ......

- چون به دردم نميخورد کار زيادی باهاش انجام نمی دادم ........

-----------------------------

کيا حاضرن روحشو نو بفروشن ؟ ....... با من تماس بگيرين ..........

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٢

هزار بار ها ...........

يه روزايي هست كه ...........

هزار بار ميميرم و زنده ميشم كه چيزي بگم و نميگم .........

هزار بار ميميرم و زنده ميشم ولي نگاهم رو نميتونم قفل كنم و گذرا ميگذه .......

هزار بار ميميرم و زنده ميشم كه كلامي جدا از كلمات به تو بگويم و...... سكوت ..

هزار بار دلتنگي چشمانت سينه ام را چنگ مي زند و باز از تو ميگريزم ...........

هزار بار آواي صدايت را آرزو ميكنم و توان  شنيدنش نيست..................

هزار بارگفتن كلامي با تو را آرزو ميكنم و هر بار دستانم را از شماره ها دور ميكنم .......

هزار بار ميميرم ............. هزار بار زنده ميشم ..............

هزار بار ميميرم و زنده ميشم اما نمي گزارم حتي به خود گله كنم ...........

هزار بار ميميرم و زنده ميشم ولي نمي گذارم كلمه اي بنويسم .............

هزار بار ميميرم و زنده ميشم ولي باز قلم را از خود دريغ ميكنم .............

هزار بار دفتري را باز ميكنم و باز ميبندم ..................

هزار بار از جلوي چشمانم دورش ميكنم و باز به هر بهانه اي به طرفش ميروم ........

هزار بار  مي خوانمش ...............

هزار بار آتش ميگيرم  ............ هزار بار خاموش ميشوم ..............

هزار بار اوج ميگيرم و فروكش ميكنم ......................

هزار بار  .................              سكوت                  .............

هزار بار ميروم ولي نمي دانم از كجا يا به كجا ...................

يه روزايي هست كه مثل امروزن ..........................

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٢

همه چيزی که بايد نوشته می شد .......

I press my pen into the paper.
I frown.
Slowly, I begin to write,
A word, then a line, then a paragraph.
I pause in mid-word,
And smile crash them all

Then I wrote;

 

I Love You

 

& that's all that's to be written .........
 

قلمم رو رو کاغذ فشار ميدم .......

اخم ميکنم ......

به آرامی شروع به نوشتن می کنم ........

يه کلمه ....يه خط ...... يه پاراگراف .......

وسط يه کلمه صبر ميکنم ..........

می خندم و همشونو خط ميزنم .............

بعد نوشتم :

 

دوست دارم

 

و اين همه ی چيزی بود که بايد نوشته می شد ...........

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٢

نيست ديگه .....

 

 

 

حسش نيست

 

 

 

همين.

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ مهر ،۱۳۸٢

پاک هوايی کرديم ........

 

----------------------

 

بيا ....... وقتي ميگم ديوونم ميكني راس ميگم ديگه .......

امروز ....الان ....جدي جدي ديوونه شدم ........

 جدي جدي ديوونت شدم ........... گيج ميزنم ........

احساسام .......فكرام ........ حسام ......... خيالم ........

همشون گيج ميزنن ............

پاك هواييم كردي ........

 يكي هم پيدا نميشه بگه:" بچه جون بيا پايين ........اسم اونجا بالاي ابراست ....... اسم اونجا سرزمين روياهاست ......اونجا قلمرو چيزاي ديگست ............اونجا ديگه پات رو زمين نيست .........اونجا بايد بال داشته باشي............اونجا ............ "

يكي نيست كه بياد بهم بگه:" بچه جون فعلا مجبوري رو زمين  زندگي كني .....( نه ) ..... فعلا مجبوري زميني باشي ......( نه نه نه من هر جا بخوام زندگي ميكنم ) ........."

باشه ...... باشه ...... ميام پايين ......... ولي خودم ، نه خودم ........

چشمامو ميبندم ........

روياهام .......... فكرام ............. امروز .... ديشب ........

 لحظه هاي خوب رو ،تك تكشون رو ميسپرم به  دست روحم ..........

مي ذارمشون اونجا و با هاش ميفرستمشون همونجايي كه ميگي مال من نيست .....جاي من نيست ... روحم ، خيالم ، فكرم، احساسم ، اينا كه بال دارن اگه من ندارم ........... جسم و ظاهرم رو برميگردونم همينجا ..... تو اين اتاق ......اتاق خودم ........ فرودگاه و پايگاه همه ي روياهام ....... همينجا روي برج ديده باني صندليم ........ولي هنوز روحم تو همون سرزمين ممنوعه اس ....... فقط بايد منتظر بمونم ........منتظر بمونم و حواسم باشه كه معجزه هميشه وقتي اتفاق مي افته كه انتظارشو نداري ..... كه همه جا تاريكه .....تاريك تاريك ........ تاريكتر از هميشه ..... معجزه ها تو شب ها اتفاق مي افتن ......... مثل ............

-------------------

-------------------

 

وقتي 2 تا حس

يكي شادي و بودن هر لحظه ات .........

يكي دلتنگي و جاي خاليت .............

قاطي ميشن چي ميشه ؟ ...........

------------------

------------------

 

 

 

دوست دارم

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ مهر ،۱۳۸٢

..... دنيا رو دوست ندارم ......

می خوانمت ......... به مقدس ترين آواها .........

می خوانمت تا مسافر چشمان پر بارنم ....... ميهمان نگاه به مهتاب دوخته ام شوی ..........

تا بخوانی ام ........ به کلامی .....نگاهی ..... به ليخندی حتی .........

حتی برای يک بار .........

می خوانمت تا پژواک ندايم فرو ريزد ديوار کج فاصله را ...............

می خوانمت به نام ........ به نام عشق ............

--------------------

--------------------

گفتی حرف بزن ....... نوشتم باران .............

گفتی بيشتر ............. نوشتم باران ..........

از نبودن هايت ....... از بودن هايت ......... نرم نرمک باريد ........

 می نويسم که شايد باران همه دلتنگيهايم را بسپارد به سر انگشتان قلم ......

زير لب زمزمه ی تو ..........

باز خواهم باريد ........ باران خواهد باريد ......... ابرها در کمينند ...........

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢

نوشته های کوتاه از ساعات دلتنگی .....

از وقتی آمدی .........

زندگی .....زمان با بودنت کوتاه شده ....... و بی تو ......

زمان را گويی قرن هاست در خواب فرو رفته .........

--------------------------------

 

برای تو که زيباترين ها را لايقی ..........

و خود زيباترينی .............

به اميد روزهای با هم بودن .........

 

دوستت دارم و عشق رو برای هميشه از تو به يادگار ...........

 

------------------------

 

کاش نبودی و نداشتمت ............

کاش بودی و نداشتمت .........

هستی و دارمت و ندارمت ........

قصه ی غصه اينجاست نازنين ...............

 

 

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٢

قصه ها .........

سلام ......... بازم                I'm Back    

------------------------------

قصه ها نوشته ميشن که تموم بشن ........

هر قصه ای بالاخره جايی بايد تموم بشه .......

وقتی به ته قصه رسيدی ديگه بايد کتابو ببندی ......

بايد کتابو ببندی و تو لحظاتی که از قصه برات موندن شناور بشی (اگه لحظاتی باشن ) ........

می تونی بعد ها دوباره کتاب رو باز کنی و از بازخوانی قسمتهايی که زيرشون خط کشيدی لذت ببری .........

اما کش دادن قصه  اونم درست جايی که بايد تموم بشه بی فايدست ........

يا اينکه بايد يه فصل جديد شروع کنی ........

يه قصه تو قصه .......... يه شخصيت جديد ........ يه اتفاق تازه ..........

يه چيزی که نذاره قصه کش بياد بلکه باعث بشه قصه ادامه بخواد ..خود قصه ناقص بمونه ........

ولی بالاخره هر قصه ای يه روزی تموم ميشه .............

مهم اينه که آخرش بگی .....قصه ما به سر رسيد کلاغه به خونش نرسيد

يا اينکه بگی  قصه ما به سر رسيد و کلاغه هم به خونش رسيد ..........

--------------

اميدوارم تو قصه هاتون کلاغه به خونش برسه و بالا دوغ نباشه که قصتون دروغ باشه .......

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٢

احمق .......

   سلام ...............

--------------------------
                                  STUPID

             
You pretend you're high
You pretend you're bored
You pretend you're anything
Just to be adored
And what you need
Is what you get

Don't believe in fear
Don't believe in faith
Don't believe in anything
That you can't break

You stupid girl
You stupid boy
All you had you wasted
All you had you destroyed

What drives you on 
Can drive you mad 
A million lies to sell yourself
Is all you ever had

Don't believe in love
Don't believe in hate
Don't believe in anything
That you CAN'T waste

You stupid girl
You stupid boy
Can't believe you fake it
Can't believe you fake it

Don't believe in fear
Don't believe in pain
Don't believe in anythging
That you can't tame

You stupid girl
You stupid boy
All you had you wasted
All you had you wasted.

 

تو تظاهر به عالی بودن می کنی

تظاهر می کنی که خسته شدی

تظاهر به بودن هر چيزی ميکنی

 فقط به اين خاطر که بهت توجه کنن و تحويلت بگيرن

و چيزی که ميگيری چيزيه که می خوای

 

به ترس اعتقاد نداشته باش

ايمان رو باور نکن

به هيچ چيزی که نمی تونی اون رو بشکنی

ايمانی نداشته باش

 

دختره ی احمق

پسره ی احمق

هر چی رو که داشتی خراب کردی

هر چی که داشتی رو تلف کردم

 

چيزی که بهت حال ميده

همان اون می تونه ديوونت کنه

ميليون ها دروغ برای فروختن خودت

تنها چيزی که داشتی و داری

 

عشق رو باور نکن

تنفر رو باور نکن

هيچ چيزی رو که نمی تونی حروم کنی

اونا رو باور نکن

 

دختره ی احمق

پسره ی احمق

باورم نميشه همش دروغ بوده

باورم نميشه همش دروغ بوده

 

ترس رو باور نکن

درد رو باور نکن

هيچ چيزی رو که نميتونی تحت کنترلت

 در بياری باور نکن

 

دختره ی احمق

پسره ی احمق

هر چی داشتی رو حروم کردی

هر چی داشتی رو .............

 

----------------

موفق باشين
                          

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٢

يه .......

سلام ..........

---------------

آری می توان تسليم عشق شد ........ می توان داشته های کوچک را فدای عشق کرد ........

ولی برای فدا کردن بزرگترين ها عشق و ايمان هر دو لازمند ........

بايد ايمان بياوريم ........... ايمان بياوريم به عشق و التهاب در پس نگاه او .....

لازمه ی يقين ..... شک است ..... بر منکرش لعنت .....اما پايان شک يقين است ......

 چون که به يقين رسيدی  ديگر جايی برای شک نيست - کاسه آب در بحر ناپديد می شود - ........

نگوييم عاشقيم بلکه بگوييم عاشقيم ........ بگوييم به عشق ايمان آورديم ........

بايد ايمان آورد که :

عشق و تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگيها برد ......

مرا رساند به امکان يک پرنده شدن .........

------------------

خودم به من : چی ميگی ؟ ......... خودت می فهمی؟

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٢

ضد حال ...........

سلام ..........

--------------

باشگاه .......... باشگاه ضد حال .......... ضد حال ..........

 

-         : يعني زيباي خفته باشي ولي كسي نياد بيدارت كنه

-         : يعني 3 تا تخم مرغ شانسي بخري همش يه چيز در بياد

-         : يعني يه خواهر/ برادر  عشق متاليكا داشته باشي و تمام خونه پر ازعكس و صداي اين وحشيا باشه

 

-         : يعني دستت با سرعت نجومي عرق كنه و همه بخوان باهات دست بدن

-         : يعني يه نفر از تو خوشش بياد ولي تو ندوني

-         : يعني وقتي مثلا داري ميري دانشگاه مامانت بگه به دوستت سلام برسون

-         : يعني فقط يه سوال رو اشتباه داشته باشي ، بعد 3 تا سوال حذف شه  و اون يكي توشون نباشه

 

-         : يعني مدرسه ي تيز هوشان

-         : يعني افتادن از درس مورد علاقه

-         : يعني يه بچه 2 ساله از همه چيز كامپيوتر سر در بياره و نتوني سرش شيره بمالي

-            

-          

 

-         : يعني اينقدر از حساسيت عطسه كني كه مامانت تا ميبينتت بگه چرا داري گريه مي كني بعد كه بفهمه عطسه بوده بگه خب مهم نيست

 

-         : يعني تو يه شب 40 هزار تومن خرج كني كه آخرش بگي خوش نگذشت

 

-         : يعني بدوني اينقدر دوسش داري كه نمي توني جلوش عكس العمل نشون بدي 

 

-         : يعني بذاري دوستت با دوستت دوست شه و خودت معرفي شون كني بعد جلوي اون نخود فرنگي هم حسابت نكنه

 

-         : يعني بعد از كاشتنت پاي تلفن كه با دوستاش حرف بزنه بگه ببين خدافظ و تا بياي جواب بدي صداي بوق بوق تلفن بگه قطع كرده

 

-         : يعني براش مهم باشه حاجي فيروز كفشاشو گم كرده ولي تو تا دادت درنياد درجه ی آخری

 

 

-------------------------------

دريا به خاطر جرعه اي كه از چاه نوشيدم  هنوز دل چركين است  و حق گله اي از موجهاي سهمگينش به من نمي دهد ............

و تو هم ................

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٢

من به هيچ دردی نمی خورم ........)):

سلام .......

-----------------------------

وقتی که خيلی حالت خوب باشه  ........

اونم فقط به خاطر اون .....

اونم چون اون وجود داره..........

 چون دوسش داری ........

چون می خوای ببينيش ...........

 بعد که حالش خوب نيس ............

بعد که ميبينی يه هفته اس حالش خوب نيست و تو فقط ۳ روزه فهميدی  .........

بعد که ميبينی نميتونی هيچ کمکی بهش کنی ........

اون وقته که حالت از خودت به هم ميخوره ...........

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٢

تنگه ........ دلم .....

Breathe me with your deepest eyes

So you'll feel what's inside my heart,

So you'll see there are no lies

So you'll know I loved you from the start.

Breathe me with your sweetest smile

As your smile can cheer a thousand souls,

As your smile renders me senseless like a child

As your smile keeps me smiling a thousandfold

 

------------------------ 

Love, Love is what you love.

Love is what you love and what you love is whom you love.

---------------------

Missing --- 


Why is it that I miss you so often?

Of moments when no words were spoken

The lashes did not blink

The hands did not link

Thoughts--so deep--words can't describe

No paper--no ink--no pen can inscribe

The heart knows

The heart cannot speak

The heart weeps

Inside and deep

---------------------

حال داشتم بعدا ترجمه ميکنم ميکنم الان بدجوری تو حالت MISS قرار دارم

Wish You Were Here

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٢

گم شده .......

سلام .........

------------------

 

ترسي تاريك ........... ذهني آشفته ............ و هزاران فكر سرگردان ..........

 

بودي كه نيست ..... گمشده اي در اين بي كران .... صندلي خالي كنار ميز ....

 

جاي خالي كسي كه تا ديروز پر بود ........

 و امروز ساعتمان از گذر 36 ساعت از خالي شدن آن خبر مي دهد .............

 

36 ساعت مرگبار ......... آكنده از دلواپسي ......از ترس ........

 

لحظه ها ميگذرند و به دل نا آرام مادري در تخت رحم نمي كنند ..........

 

لحظه ها مي گذرند و ثانيه ها بار خود را از كوله بارشان خالي ميكنند .......

 

كوله باري كه تنها باري بر گذشته مي افزايد و هرگز چيزي از آن با خود نمي برد

 

كوله باري پر از ... نگراني ... ترس .... خيال .... اندوه ...... و خلا .......

 

خلائي آكنده از گمشده اي آشنا .......... و هزاران چرا و چه گونه ...........

 

 

كجايي؟ .... بگو كجا بايد دنبالت گشت ........ بگو به دنبال چه بگرديم .......

 

تكه اي گوشت بي جان چون سنگ ؟...............

گوشتي بازمانده از دست لاشخوران اين صحرا؟ ............

يا  نه ........... به دنبال تو بايد گشت ؟ .................

 

تويي كه پر از شادي بود ...... تويي كه دنيا رو قشنگ مي ديد ...........

 

تويي كه ياد گرفته بود چشاشو به تاريكي ها ببنده ؟ ................

 

 

خدايا ....... خدايي كه در همين نزديكي هستي و بارها فراموشت كرديم .........

 

تويي كه هميشه بودي و ما فقط وقت نياز، وقت بي پناهي به يادت هستيم .....

 

اميدمان را نا اميد نكن ...........

 

 بگذار تا باز به بودنت در وقت نياز و هميشه ايمان بياوريم .........

 

بار ديگر قدرت و بزرگي و بخشايندگيت را به رخ مردمان پوچ انگار اين دنيا بكشان

 

 خدايا از شر بديها مصونش بدار ............

 

از گزند زمان و مكان .... نيش مارها و چادر دزدان شب گرد دورش بدار .......

 

خدايا برش گردون .....برش گردون ....... برش گردون ...............

 

مگذار مادر بينوايي روي تخت بيمارستاني نا اميد شود ........

 

مگذار پرنده هاي كوچك اتاقش مهربانشان را گم كنند ............

 

مگذار برود و به خاطره اي ، يادي تبديل شود ..............

 

مگذار كه نامش اسم رمز اشكي تلخ شود ..............

 

حفظش كن كه تنها پناه مطمئن تويي ...................

 

 

------------------

الان 36 ساعته كه هيچ نشون و خبري ازش نيست ..........

 

36 ساعت مرگبار از جدا شدن دختر 18 ساله اي از برادر بي فكرش ميگذره .....

 

از گم شدنش ... از برنگشتنش به خونه ....... از بي خبري .....

 

از " ما تمام تلاش خودمون رو مي كنيم " نيروي بي خاصيت پليس .......

 

از گشتن تك تك بيمارستان هاي اين شهر درندشت ...............

 

از " ما پيداش نكرديم اينجا نيست اگه خبري شد حتما تماس بگيرين " .......

 

 

از همتون خواهش مي كنم براش دعا كنيد .....

 دعا كنيد سالم باشه .......

دعا كنيد برگرده ...........

  

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٢

عنکبوت احمق ........

بازم سلام............

------------------

يه عنکبوت مادر بود هر روز تار ميتنيد و می شست منتظر طعمه .........

بعد از ساعت ها انتظار  بالاخره يک زنبور  به دامش افتاد ..............

 سريع از مخفيگاهش بيرون اومد و رفت طرف طعمه ی به دام افتادش .......

وقتی ديگه آماده گرفتن و کشتن زنبور بود ياد بچه هاش افتاد ............

عنکبوتهای کوچيکی که تو مخفيگاه منتظرش بودن ...........

زنبور رو رها کرد ... تار رو تعمير کرد ...... دوباره رفت تو مخفيگاهش .......

يه پروانه .......... و داستان تکرار شد ...............

بار ديگه و بار ديگه ........

دفعه ی آخر يه شب پره بزرگ رو رها کرد چون بازم به ياد بچه های خودش افتاد .....

ولی چون به مخفيگاه برگشت ديد همه ی بچه هاش از گرسنگی مردن ........

------------------

ما آدم هاهم از اين کارا  به شيوه ها و راجع به موضوع های مختلف می کنيم ........

 نه؟

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٢

اگه .......

 

فقط اگه حرفای دلم اگه نداشت ..........

 

فقط اگه حرفای دلامون قفل نداشت ........

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٢

رنگ و طالع بينی......

سلام ..........

-----------------

 

اين يه جور طالع بيني جالبيه كه ديده بودم ولي حس ترجمش رو نداشتم ، تو يه وبلاگ ديدم ترجمه شدش هست   ....خلاصه بي اجازه يا با اجازه من اينو گذاشتم

اول روز تاريخ تولدتون رو پيدا ميكنين بعد ميرن سراغ رنگ

 

فقط لطفا اونايي كه ميخونين حدودا بگين چند درصدش از نظر شما درسته .......

 

در صورتيكه تاريخ تولد شما در :

بين دوم دي ماه تا 11 دي ماه باشد رنگ شما قرمز است

بين 12 دي ماه تا21 دي ماه باشد شما نارنجي هستيد

بين 22 دي ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستيد

بين 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتي هستيد

بين 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبي هستيد

بين 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستيد

بين 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه اي هستيد

بين 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما كبودي رنگ هستيد

بين 21 اسفند تا 29 اسفند باشد ليمويي هستيد

اول فروردين ماه باشد سياه هستيد

بين دوم فروردين تا 11 فروردين باشد ارغواني هستيد

بين 12 تا 21 فروردين باشد شما سرمه اي است

بين 22 فروردين تا 31 فروردين باشد نقره اي هستيد

بين يكم ارديبهشت تا 10 ارديبهشت باشد سفيد هستيد

بين 11 ارديبهشت تا 24 ارديبهشت باشد شما آبي هستيد

بين 25 ارديبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائي رنگ هستيد

بين 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شيري رنگ هستيد

بين 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاكستري هستيد

بين 24 خرداد تا دوم تير ماه باشد شما رنگ خرمائي هستيد

سوم تير ماه باشد رنگ شما خاكستري است

بين 4 تير ماه تا 13 تير ماه باشد شما قرمز هستيد

بين 14 تير ماه تا 23 تير ماه باشد شما نارنجي هستيد

بين 24 تير ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستيد

بين 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتي هستيد

بين 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبي هستيد

بين 23 مرداد تا يكم شهريور باشد شما سبز هستيد

بين 2 شهريور تا 11 شهريور باشد شما قهوه اي هستيد

بين 12 شهريور تا 21 شهريور باشد شما كبود رنگ هستيد

بين 22 شهريور تا 31 شهريور باشد شما ليموئي هستيد

متولدين يكم مهر ماه زيتوني هستند

بين 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغواني هستيد

بين 12 مهر تا 21 مهر ماه شما رنگ سرمه اي داريد

بين 22 مهر ماه تا يكم آبان ماه شما نقره اي هستيد

بين 2 آبان تا 20 آبانماه باشد شما سفيد هستيد

بين 21 آبانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شما طلائي است

بين يكم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شيري رنگ هستيد

بين 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاكستري هستيد

بين 21 آذر تا 30 آذر باشد شما خرمائي رنگ هستيد

متولدين اول ديماه نيلي رنگ هستند

 

قرمز

با نمك و دوستداشتني، مشكل پسند اما هميشه عاشق.......و اينطور بنظر ميرسد كه مورد محبت نيز باشيد. با روحيه و بشاش اما در همان زمان ميتوانيد بد اخلاق هم شويد.

قادريد با مردم بسيار خوب و با ملاطفت برخورد كنيد و اين همان عشقي است كه ميتواند در راهي كه در پيش داريد همراهتان باشد.

آدمهايي را كه راحت صحبت ميكنند دوست داريد اين آدمها باعث ميشوند احساس راحتي بيشتري داشته باشيد0

-----------------------------------------------------------------

شيري رنگ

اهل رقابت و بازي دوست. دوست ندارد ببازد ولي هميشه بشاش است.

شما قابل اعتماد و امين هستيد و خيلي علاقه داريد وقت خود را بيرون بگذرانيد، با دقت عشقتان را انتخاب ميكنيد و بسادگي عاشق نمي شويد اما وقتي او را يافتيد تا مدتهاي طولاني دوستش خواهيد داشت.

--------------------------------------------------------------------

نيلي

شما بيشتر متوجه نگاهتان هستيد و استانداردهاي بالائي در انتخاب عشق داريد. هر راه حلي را با دقت و تفكر انتخاب مي كنيد و بسيار بندرت مرتكب اشتباه احمقانه ميشويد. دوست داريد رهبر باشيد و به راحتي مي توانيد دوستان جديد پيدا كنيد.

-------------------------------------------------------------------

خاكستري

جذاب و فعال هستيد، شما هرگز احساستان را پنهان نمي كنيد و هر آنچه را كه درونتان است آشكار مي سازيد. اما ضمنا ميتوانيد خودخواه هم باشيد. مي خواهيد مورد توجه باشيد و نمي خواهيد بطور نا برابر با شما برخورد شود. ميتوانيد روز مردم را روشن كنيد. شما ميدانيد در زمان مناسب چه بگوييد و خوش اخلاق هستيد0

--------------------------------------------------------------------

سبز

خيلي خوب با افراد تازه كنار مي آييد. در واقع آدم خجالتي اي نيستي اما گاهي اوقات با كلماتت به عواطف مردم آسيب مي رسانيد. دوست داريد تا مورد توجه و علاقه كسي باشيد كه دوستش داريد ولي اغلب تنهاييد و به انتظار فرد مورد نظرت مي مانيد.

-----------------------------------------------------------------------

طلائي

شما ميدانيد چه چيزي درست و چه چيزي نادرست است. آدم بشاشي هستيد و زياد بيرون ميرويد. بسيار سخت ميتواني فرد مورد نظرت را پيدا كني اما وقتي او را يافتي تا ساليان متمادي دوباره عاشق نمي شوي.

-----------------------------------------------------------------------

صورتي

شما همواره در تلاشيد تا در هر چيزي بهترين باشيد و دوست داريد به سايرين كمك كنيد. اما بسادگي قانع نمي شوي. داراي افكاري منفي هستيد و در جستجوي عشقي شورانگيز مانند آنچه در قصه هاست هستيد.

------------------------------------------------------------------------

زرد

شما شيرين و بيگناهيد ، مورد اعتماد بسياري از مردم ، و داراي رهبريتي قوي در ارتباطاتتان هستيد. شما خوب تصميم ميگيريد و انتخاب درستي در زمان مناسب مي گيريد. همواره در افكار داشتن روابط عاشقانه بسر مي بريد.

-----------------------------------------------------------------------

خرمائي

باهوشيد و ميدانيد چه چيزي درست است. ميخواهيد همه چيز را مطابق ميل خود كنيد كه گاهي ميتواند بدليل عدم توجه به نظر ديگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور هستيد. وقتي فرد مورد نظرتان را يافتيد برايتان دشوار است فرد بهتري پيدا كنيد.

-----------------------------------------------------------------------

نارنجي

در مقابل اعمالتان مسئوليت پذير هستيد، مي دانيد چگونه با مردم رفتار كنيد. همواره اهدافي براي دستيابي به آنها داريد و حقيقتا براي رسيدن به آنها تلاش ميكنيد ، فردي آماده رقابت هستيد. دوستانتان برايت بسيار مهم هستند و قدر آنچه را كه داريد ميدانيد، گاهي اوقات واكنشتان زيادي شديد است و علت آن نيز احساساتي بودنتان است.

-----------------------------------------------------------------------------

ارغواني

اسرار آميز هستيد، بهيچوجه خودخواه نيستيد ، زود و آسان نظرتان جلب ميشود. روزتان با توجه به خلقتان ميتواند غمگين يا خوش باشد. بين دوستان محبوب هستيد اما ميتوانيد دست به عمل احمقانه اي نيز بزنيد ، بسادگي امور را فراموش ميكنيد. بدنبال شخصي هستيد كه قابل اعتماد باشد.

------------------------------------------------------------------------------

ليموئي

آرام هستيد، اما بسادگي عصباني مي شويد. به آساني حسادت مي ورزيد و در مورد چيزهاي كوچك اعتراض ميكنيد، نمي توانيد به يك كار بچسبيد اما داراي شخصيتي هستيد كه اعتماد و علاقه همه را جلب ميكند.

-------------------------------------------------------------------------------

نقره اي

خيال پرداز و بامزه ايد ، دوست داريد چيز هاي جديد را بيازماييد. علاقه داريد خود سازي كنيد و بسادگي مي آموزيد، براحتي ميتوان با شما صحبت كرد و شما نصايح خوبي ميدهيد. وقتي موضوع دوستي است متوجه ميشويد نمي توان به كسي اعتماد كرد، اما وقتي دوستان واقعي خود را يافتيد تا پايان عمر به آنها اعتماد ميكنيد.

--------------------------------------------------------------------------------

سياه

شما يك مبارز هستيد و داراي انگيزه ايد. اما تغيير در زندگي را نمي پسنديد. زماني كه تصميمي گرفتيد، روي تصميمتان تا مدتها پاي مي فشاريد. زندگي عشقي شما نيز توام با مبارزه است و مثل همه نيست.

--------------------------------------------------------------------------------

زيتوني

شما روشن قلب و آدم گرمي هستيد. همراه خوبي براي فاميل و دوستانيد. خشونت را نمي پسنديد و ميدانيد چه چيزي درست است. شما مهربان و بشاش هستيد اما بسادگي به مردم حسادت ميورزيد

--------------------------------------------------------------------------------

قهوه اي

فعال و ورزشكاريد ، براي ديگران مشكل است كه به شما نزديك شوند. زماني كه متوجه ميشويد نمي توانيد به چيزي كه ميخواهيد دستيابيد ،‌ بسادگي تسليم شده آنرا رها ميكنيد.

--------------------------------------------------------------------------------

آبي

اتكا به نفس كمي داريد و خيلي ايرادي هستيد. هنرمند هستيد و دوست داريد عاشق شويد ، اما ميگذاريد عشقتان از دستتان برود چون در اين مورد از مغزتان فرمان ميگيريد نه از قلبتان0

--------------------------------------------------------------------------------

سرمه اي

شما جذابيد و عاشق زندگي خود هستيد ، نسبت به همه چيز داراي احساسي قوي هستيد و خيلي زود گيج ميشويد. زماني كه از دست شخص يا اشخاصي عصباني مي شويد برايتان مشكل است آنها را ببخشيد.

--------------------------------------------------------------------------------

سفيد

شما آرزو و اهداف بزرگي در زندگي داريد زود حسادت مي ورزيد . داراي احساساتي قوي و در عين حال آسيب پذير هستيد. نسبت به ديگران متفاوت و گاهي اوقات عجيب هستيد.  اما همه اين حالت شما را دوست دارند.

--------------------------------------------------------------------------------

كبود

احساسات شما بسادگي و ناگهاني تغيير ميكند اغلب تنها هستيد ، مسافرت را دوست داريد. انسان صادقي هستيد ولي حرف مردم را زود باور ميكنيد. يافتن عشق براي شما سخت است و گمگشته عشق هستيد.

 

-------------------------------------------------------------------------------------------

فقط لطفا اونايي كه ميخونين حدودا بگين چند درصدش از نظر شما درسته .......

 

----------------

 ببخشيد بازم طولاني شد ولي قرار نيست  همشو بخونين كه..........

فضولي و كنجكاوي رو كه بذارين كنار مال هر كدومتون همش ميشه 5-6 خط !!!

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٢

نقاشی ..............

سلام ..........

---------------

 

تا حالا به نمايشگاه نقاشي رفتيد؟ ...........

تا حالاشده به يه نقاشي از نقاشي كه نميشناسيد مدتها خيره بشيد؟

ميدونيد از نظر من نكته ي جالب راجع به نقاشي چيه؟ ........

اينه كه صحبت كردن درباره ي نقاشي مثل صحبت درباره ي ادبيات يا

موسيقي نيست ....خلي جالب تره .........

صحبت كردن راجع به نقاشي يعني خيلي زود حرف رو تموم كردن .......

به سكوت بازگشتن ........... نقاش كسي است كه شيشه ي بين ما

 و دنيا را با نور پاك ميكند ، با دستمال نروي آغشته به سكوت ............

نقاش كسي است كه بي وقفه براي ما از دنيا عكس ميفرستد .........

عكس هاي زياد .. خيلي بيشتر از اوني كه بشه تو كيف پول گذاشت و

اينور اونور بردشون ....... آنها دنيايي هستند كه در قلب يك ناشناس

ميتپند و اين قلب ناشناس است كه در قاب ميتپد ...............

در نقاشي لحظه اي فرا ميرسد كه نقاش ميداند تابلويش تمام شده

است .......... چرايش را نميداند تنها به ناتواني ناگهاني اش از ايجاد

 هرگونه تغيير در تابلو معترف ميشود ..........تابلو و نقاش وقتي از هم

جدا ميشوند كه ديگر به هم كمك نميكنند ....... وقتي تابلو ديگر نميتواند

به نقاش چيزي ببخشد ..... وقتي نقاش ديگر نمي تواند به تابلو چيزي

ببخشد .

يك اثر وقتي تمام مي شود كه هنرمند در برابرش به تنهايي مطلق

مي رسد .............

تنها يك اثر نقاشي رو هميشه ميشه ادامه داد ....... هر روز و هر لحظه

مي توان چيزي بدان افزود  ........ هر لحظه و هر آن مي توان بارها

زيباترش كرد ........... ميشه هيچ وقت در كنارش تنها نبود ............

و ميشه  هر روز چهره ي تازه اي ازش كشيد .........

و نقاشي عشق رو زيباتر كرد ...........

 به شرط آنكه نقاش باشي ........

به شرط آنكه هنرمند باشي.............

به شرط آنكه عاشق باشي ...........

-------------------------

..........................

خودت هر جوري دوست داري پرش كن ...........

فقط مرسي كه وجود داري ..............

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٢

بعضی ها ميگن .......

سلام ............

----------------

 

آنكه نوشيده خواهد نوشيد  ............

و آنكه رويا مي ديده ، خوابها خواهد ديد ..............

او آن مغاك پر جذبه را كنار نخواهد گذاشت ،

آن صداي بي بُن را ، آن راه ورود به مكان ممنوعه ،

آن تلاش براي فهميدن نافهميدني .......

لمس نا لمس كردني .............

ديدار آنچه نامرئي است .........

او بدان باز مي گردد .....خم مي شود ..........

يك قدم پيش مي رود ....... دو قدم ...........

و بدين سان است كه .........

آدمي به آنچه نفوذ ناپذير است رخنه اي مي گشايد

و آنجاست كه انسان رهايي ـ بي مرز نيروي پايان نا پذير ذهن ، خيال و تفكر را درمي يابد ......

                                                          ويكتور هوگو

----------------------------

 

اينكه ممكن است پيام هرگز دريافت نشود

بدين معنا نيست كه ارزش مخابره ندارد ............

عاشق بمانيد ...............

                                                          سگاكي

----------------------

 

انسان تصوير تقريبا ايستايي از جهان بر ذهن خويش حك شده

دارد كه يا به شكل تصادفي ، يا عمدا و با شدت از طريق زنجيره هاي

هم خواني هاي شرطي شده به وجود آمده و انسان بر اين گمان

است كه اين نقش حك شده واقعيت دارد ...............

                                                          تيموتي ليري

--------------------

 

ذهني كه به دست زمان و مكان تغيير نيابد ......

ذهني كه تنها خود جايگاه خويش است و بس ...........

تواناست در خود از دوزخ پرديسي بسازد و از فردوس جهنمي .....

منتها قسم دوم مبتلا به زياد دارد !!!!!!

                                                          ميلتون

-------------------

 

اين ضعيفانند كه بي رحمند ........

نرم خويي را مي توان تنها از آنانكه قوي ترند انتظار داشت .....

                                                          لئو روستن

------------------

 

خود ما را براي اندك زماني دوست خواهند داشت و

 فراموش خواهند كرد ، اما اين عشق را كفايت نمي كند .........

تمام آن انگيزش ها به عشق خلاق خويش باز خواهند گشت ....

حتي خاطره هم براي عاشق بودن ضروري نيست .......

سرزمين زندگان و سرزمين اموات ..........

سرزمين هست ها و سرزمين نيست ها ............

سرزمين نيامده ها و سرزمين خاطرات ...........

سرزمين او و سرزمين تو ..............

عشق پل ميان آن دو ................

عشق تنها بقا و تنها معناي زندگيست ...........

 

-------------------

 

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت :

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است ......

                                                                   سهراب سپهري

-------------------

 

اينم تلافي دير نوشتنم !!!!!!!!!!!

طولاني كه نشد .... هان؟!! ............

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٢

عشق .....

سلام ...............

-------------------

آغوش عشق هميشه باز است ........

پس تو نيز آغوشت را باز بگذار ..........

بگذار آزادانه باشد بگذار بيايد و برود ..........

چرا که عشق به هر حال چنين خواهد کرد .........

اگر بازوانت را به دور عشق ببندی .............

می بينی که تو مانده ای و تو که خودت را در آغوش داری ..........

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٢

call it love

سلام ...........

من از وقتی تو نوشته هايم را ميخوانی مينويسم .............

از وقتی اولين بار قدم به دنياي نوشته های من گذاشتی ................

نوشته هايی که نمی دانستم مفهومشان چيست ............

من هيچگاه جر تو برای چيزی ننوشته ام .............

قلمی بوده بر خاکستری گذرا هر چه بوده جز آن ..............

هيچ باوری نداشتم .............

منتظر هيچی نبودم ............

اميد داشتم به روزی که اتفاق بيفته ............

و چه غير منتظره بود .................

کلمه ها هميشه از ما عقبند !...............

و تو هميشه از آنچه من انتظار دارم جلويی ..............

تو هميشه غير منتظره ای ........................

we could call it luck
we could call it fate
we could call iy hearts' desire
we could call it a dream
even tough we're wide awake
let's just call it LOVE

I like to call it LOVE

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٢

برای تو نميگريم ...........

سلام ......

سلامي به سردي خورشيد ............ به گرمي مرگ .............

سلام ............

سلامي به وسعت يه نقطه ............ به كوچكي يه دشت ..............

سلام ...............

سلامي به تلخي عسل ............. به شيريني سم .................

سلام ................

سلامي به عمق يه رود ............. به سطحي بودن دريا ................

سلام .................

سلامي به درازاي لحظات ........ به كوتاهي ابديت .................

سلام .............

سلامي به ابهت كلاغ ............. به پستي عقاب ............

سلام ............

سلامي به گناهكاري كودكان .....به معصوميت تو ، من ، ما ........

سلام ..............

سلامي به اوج پرواز پشه ...........به زمينگيري شاهين ..............

سلام ..............

سلامي به زيبائي خار .............به زشتي آلاله ها .................

سلام ................

سلامي به عطر كافور ................. به بوي ياس..................

سلام .............

سلامي به سپيدي سياه ......... به سياهي سپيد .................

سلام .................

سلامي به دردمندي ع ش ق ......... به لذت ت - - - ...............

........../

سلام...........

سلامي به كوتاهي بودن ........... به نا تمامي دوري ...............

سلام................

سلامي به قدرت سرنوشت تو ...... به ضعف دستاي من .............

سلام ............

سلامي به پا قدم تاريكي ...........بدرقه ي خوبي ها ................

سلام .............

سلامي به عظمت درد ........... به حقارت عشق .................

سلام ..............

سلامي به خيالي كه رفت ...... به صبحي كه نشد  ..............

سلام .............

سلامي به .............  سلامي به تو ..................

 

 

 

 

 

I don't mind this empty room, and I like it when I'm alone,

I'm trying not to think about you, I'm not waiting by the telephone,

I'm watching a late-night movie, where the lovers say goodbye,

And it's really getting to me, and tears are in my eyes,

But I'm not crying, I'm not crying,

I'm not crying over you, I'm over you;

 

I go out with all of my friends, and I'm hardly ever at home,

You know things just couldn't be better,

I have read it in my horoscope,

I might take a walk past your house, for a trip down memory lane,

You may see me at your window, standing in the pouring rain,

But I'm not crying, I'm not crying,

I'm not crying over you, no I'm not crying,

I'm not crying, I'm not crying, I'm not crying over you,

I'm over you;

 

No I'm not crying, I'm not crying,

I'm not crying over you, I'm over you,

I'm over you.

اين اتاق خالي اذيتم نميكنه ، حتي وقتي تنهام دوسش دارم

سعي ميكنم به تو فكر نكنم ، منتظر تلفن نباشم

دير وقته و دارم يه فيلم نگاه ميكنم ، جايي كه عشاق ميگن خدافظ،

واقعا برام معني ميشه ، اشك تو چشام ميجوشه

ولي نه من گريه نميكنم ، من گريه نمكنم

من به خاطر تو گريه نمكنم ، تو برام تموم شدي

 

با دوستام ميرم بيرون ، خيلي به ندرت خونم ،

ميدوني ديگه بهتر از اين نميشد

اينو تو طالع بينيم خوندم

ممكنه از بغل خونتون رد شم ، براي يه سفر به گذشته

ممكنه منو از پشت پنجره اتاقت ببيني ، كه زير بارون ايستادم

ولي من گريه نميكنم ، من گريه نميكنم

من به خاطر تو گريه نميكنم ، من گريه نميكنم

تو برام تموم شدي

 

----------------------------------------------------

 

ترانه :

به خاطر تو نميگريم -------- كريس د برگ -----------  روياهاي زيبا

I'm not crying over you -- Chris De Burgh -- Beautiful Dreams

                                                          

اگه خواستين ميتونين از لينك بالا  Downloadش كنين

 

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٢

-: بی خيال ............-: از همه چيز؟......

سلام ..............

---------------------------

همه ی ما در زندگی تنها در جستجوی يک چيز هستيم .............

که از آن لبريز شويم....که بوسه ی يک نور را در قلب يخ زده مان

دريافت کنيم......... حس کنيم ...... ملايمت عشقی فنا ناپذير را

تجربه کنيم ................ زنده بودن يعنی شنيده شدن.............

زنده بودن يعنی ديده شدن .........

يعنی ورود به نور نگاهی پر محبت .......... هيچ کس از اين قانون

مستثنی نيست ....... حتی خدا - خدايی که در حقيقت

 از هر قانونی مستثنی است - ......... چرا که او انسان را آفريد.

ولی تو  ............... تو هميشه غير منتظره ای ...........

 

ولی تو مستثنای اين قانونی.............

 

تو نسبت به همه ی اينها بی تفاوتی ...............

بی تفاوت !!!!!!!!!!!

--------------------------

يه جايی .........يه ياد ...........يه خاطره ........

گاهی اوقات همه ی چيزی که انسان می خواهد

دستی برای گرفتن و قلبی برای درک شدن است............

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٢

بعضی وقتها نبايد نوشت......

سلام ............

---------------

درباره اش متني نوشته بودم...به خودم .......به اويه خيالم نشانش دادم....

 

و دور انداختمش.......خراب شده بود......تصوير غلطي از آب در اومده

 

 بود...........ديگه نميشد درستش كرد .............اين متن رو خيلي

 

ميخواستم.......و همين خواستن با نوشتن جور در نمي اومد.

 

..........همانطور كه با عشق جور در نمي آد ............

 

آدم نميگه :"مي خوام دوست داشته باشم" ....ميگه :" دوست دارم"

 

و با اين گفتنه كه عشقي عميقتر از هر خواسته اي حس ميشه.....

 

((تو حسش نميكني ميدونم...........كلي گفتم))..............

 

تو مدرسه خيلي چيزا به آدم ياد ميدن ....... ...همينطورم تو خونه......

 

ولي هميشه مجبوريم چيزايه مهم رو خودمون تنهايي ياد بگيريم..........

 

با شك.... با لكنت...... با ترس ....... با لمس......... خيلي وقتها با درد........

 

 با سختي ...... چيزايي مهمي مثل ........

 

تهيدستي خواسته اي كه فقط به خودش متكي ٍ .........

 

حماقت زندگي اي كه چون دژي پر از حفاظ بنا  شده...........

 

 

هميشه از اين آدماي سمج و مطمئن از خود......از اينايي كه با طناب

 

زندگي خفه شدن........ فرار كردم ...........غافل از اينكه وقتي متن

 

رو مينوشتم خودم هم مثل اونا شده بودم ...... ميخواستم تو رو تصوير

 

 كنم براي به دست آوردن كمي روشنايي ....... چون دليل ديگري برای

 

 نوشتن نميديدم........ ولي از يه چيز غافل بودم.........

 

هر حضوري جذابيت خاص خودش رو داره ، جذابيتي كه در انتظار

 

 بيان شدنه و در عين حال وقتي بيان بشه جذاب نيست..........

 

نبايد گفت ميخواهم دوستت بدارم........

 

 

بايد گفت دوستت دارم

-------------------------------

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٢

نميدونم چرا ولی مينويسم........

سلام.........

امروز يه جوری بودم همش.......

نميدونم ...شايد اثر ديشب بود ولی جوری بودم که هوس کردم نوشته ها مو بيارم و

بخونم اونايی که حتی خودمم حق ندارم بخونم رو..........اونايی که نوشته ميشن و به

فراموشی ميرن.....نميدونم چرا........ با اينکه فکر نميکردم هيچ وقت بهشون دست

بزنم امروز همه رو ريختم دور.......دردم گرفت ........خيلی........ولی بايد اينکارو ميکردم .......

بايد ........ يکيش رو خوشم اومد اينجا بنويسم...شايد بعدا خوشم نياد ولی

الان .........

-----------------

دوستي از كلام سرچشمه ميگيرد ، كلام صدايي زيبا كه در اين جا به شما پناه داده است ،.................... در باره ي خودش ، يعني درباره ي كساني كه دوست دارد ، براي شما صحبت ميكند .............. آري تنها عنصر وجود ما كساني هستند كه دوستشان داريم و ديگر هيچ ................زندگي مان هر چه قدر هم كه در سنگري مخفي باشد ، بر بلندي هايي سوخته از باد  پنهان باشد، در نهان دل غاري در دور ها سكني داشته باشد ، باز هم در چهره هايي كه دوستشان داريم به ما نزديك است ، در فكري كه متوجه آنهاست ، در نفس كشيدن ما براي آنها و نفس آنها براي ما ................او حرف ميزند و شما به ستاره هاي ريز ريز كه در صدايش جير جير ميكنند گوش فرا ميدهيد ............ هر كجا باشيد حس ميكنيد كه اين جا خانه خودتان است ، در اين كلام مهربان ، مهربان و آسوده ،مهربان و ملايم ، آري غرق در اينگونه كلام انگار در ديار خويش هستيد ، خانه ي شما اينجاست ، خانه اي بي سنگ ، بي در ، بي پنجره ، اينجا بر بلندي هاي كلامي كه از باد عشقي خالص تطهير شده است . خانه اي كه انگار براي باد ساخته شده است براي راحتي بادي كه از ميان همه چيز ميگذرد و رد پايي ندارد .........او فكر شما را مي خواند و ميگويد آري اين خانه زيباست .......اما آرامشي گم شده دارد آرامشي كه ما را به وحشت خواهد انداخت و ما جز اين ترس و وحشت چيزي از آن نميدانيم ...... .... .. ..................... آرامش ابدي دست هايي تهي ....................، يا آرامش قلبي كه مثل گردو در زير دندان هاي سنجابي باز شده است .... ..... .. ... .. .. ..............

 

                                                                             خرداد 82

دوست دارم اينو بفهم

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٢

تخيل.......

ببينم تخيل و فکر و خيال چند درصد زندگی شما رو تشکيل ميده؟

ببينم هنوز ميتونی مثل وقتی بچه و کوچک بودی جايه يه شخصيت کارتونی بشينی و واسه ی خودت کلی هم حال کنی؟؟؟

اگه تخيلت هنوز کار ميکنه اگه هنوز اونقدر تو دنيا گم نشدی که يادت بره چه جوری بری تو دميا های ديگه

هنوزم به همون چيزا فکر ميکنی يا چيزايه جديد اومدن و جای قديميا رو گرفتن؟

چه قدر از اين چيزای جديد به شرايط فعلی برميگرده؟

اگه مدتهاست تخيل رو رها کرديد اگه فکر ميکنيد کار احمقانه ايه يه بار ديگه امتحان کنيد

اگه برای مدتی تمرين کنيد که تخيلی باشيد

می فهميد که شخصيت های تخيلی

گاهی اوقات

از مردمی با بدن ها و ضربان قلب

واقعی تر هستند

امتحان کنيد به خدا راست ميگم

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٢

چند تا چيز .....يعنی جمله و حرف!

هرگز به تو آرزويی داده نشده است

مگر اينکه توانايی به حقيقت رساندن آن نيز داده شده باشد!!

ولی احتمالا بايد برای رسيدن بهش تلاس کنی

----------------

يکی ميگفت:

هر شخصی .....همه ی اتفاقات زندگی تو اينجا هستند.......

چون:

تو آنها را به اينجا کشانيده ای.............

هر رفتاری را که برميگزينی با اونا بکنی....

به خودت بستگی داره!!!!!!!

----------------

يه آمار ميگه:

مردها دوست دارن عشق اول باشند

ولی

زنها دوست دارند عشق آخر باشند

چرا اينهمه تفاوت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-------------------

دلم تنگه برای گريه کردن.......

کجاست مادر....کجاست گهواره ی من.......

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٢

نگرانی ها......

نگرانی هامون رو با هم تقسيم ميكنيم.......... تا باری از رو دوشمون كم

 

 شه......سنگينی حرفی رو برداريم.......راهی پيدا كنيم........يا حتی سكوتی

 

رو بشكنيم........ولی اگه اشتباه كنيم و نخوايم يا نذاريم هيچكدوم اينا

 

بشه......نگرانيمون تقسيم نميشه.....تكثير ميشه.........

--------------------------

از آقا يا خانوم محترمی كه تحت نام سكرته يا همون secrete نظر دادن و ظاهرن هم منو ميشناسن!

 

خواهش ميكنم حداقل برای من هويتشون رو مشخص كنن...ميل پس واسه چی گذاشتن؟؟؟؟؟؟؟؟

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٢

ديوونه ی دوست داشتنی...

ببين.......

تو ديوونه ای .......منم ديوونه کردی.......اينجوری که نميشه!!

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٢

قلب فولادی.....

سلام........

+ + + + + + +

تا حالا شده تو يه شرايط بد گير كرده باشيد........

شرايطي كه براي شما بده چون واسه اون بده.........

براي شما بده چون چيزي ازش نميدونين و فقط ميدونين بده.......

تا حالا شده به طور كاملا اتفاقي يه چيزي ببينين ، يه چيزي بشنوين ...

كه دقيقا حرف شما باشه ولي خودتون نتونين بزنينش؟؟......

خب اوايل تابستون همه اين شرايط براي من پيش اومد........

اون حرف رو هم گروه و نويسنده اي زد كه هيچ وقت ازش خوشم نيومده بود...

ولي تونستم با نوشتن اين حرفم رو بزنم..........

ترانه ي قلب فولادي (Heart of steel )كار گروهManoWar  ..........

يه قسمتهاييش رو اينجا مينويسم.........

مسلما اگه كسي بخواد پيدا كردن متنش و آهنگشم كاره سختي نيست

شايد با يه تأميم ساده به خيلي مسائل بعضي حرفاي شما هم باشه...

+ + + + + + +

آتشي در دور دستها بيافروز....... Build a fire a thousand miles away

كه راه مرا به خانه روشن سازد..............to light my long way home

+ + + + + + +

سكوت سنگ خيلي سنگينيه...................Silence is a heavy stone

+ + + + + + +

مهم نيست كجام مهم اينه كه تنهام...No matter where I stand I'm alone

+ + + + + + +

پلهاي پشت سرت رو  بسوزان..........Burn the bridge behind you

هيچ راه بازگشتي باقي نذار.............Leave no retreat

فقط يه راه به خونه ميره...................There's only one way home

+ + + + + + +

ما ميخنديم و انها زانو خواهند زد....Then we'll laugh and they will kneel

و خواهند دانست كه اين قلب فولادي.....and know this heart of steel was

 شكستنش.....................Too hard to break………………….

يا نگه داشتنش خيلي خيلي سخته............Too hard to hold

+ + + + + + +

به ايست و بجنگ.........................................Stand and fight

با قلبت زندگي كن...................................Live by your heart

هميشه يه تلاش دوباره هست...............Always one more try

من از مرگ هراسي ندارم.......................I'm not afraid to die

به ايست و مبارزه كن...................................Stand and fight

بگو حست چيه.....................................Say what you feel

اي زاده شده با قلبي از فولاد.........Born with a heart of steel

+ + + + + + +

 

خب اينم يه جورشه ديگه.................................

 

اگر زمين قلبي ميداشت.....ميتونستم ضربانش رو حس كنم....

If the earth had a heart,I could feel it beat………………..

با كف پاهاي كثيفم...................

Through the bottom of my Dirty Feet…………

 

اينم شل سيلوراستاين گفته..........

حتما چند تا از كتاباش رو بخونين............

+ + + + + + +

واي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي

چه قد حرف ميزني پسر!!!!!!!!!!!!!

با عرض پوزش از اينكه مسدع (فكر كنم همينجوري مينويسن) اوقاتتون شدم

 

خداحافظ.......

نظر بده....... يادت نره ها................البته اونجا...........

 

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٢

بن بست ها.....

 

سلام

 

 

You've had your last regrets

Reached your final depths

Deepest pits

Stepped aside for the world to pass you by

Chose to leave the fear

You are stuck in a world of deadlocks

This time it's real

This time it's for real

 

It's me…

Left with the shame

Will somebody out there give me the blame?

Someone...

Deadlocks………

 

تو آخرين افسوسهايت را هم خورده اي

به آخرين عمقت رسيده اي

عميقترين گودال ها...........

كنار كشيدي و بي خيال از دنيا

ترس ها را فرو گذاشتي....

در دنيايي از بن بست ها گرفتاري........

اين بار واقعيه........

واقعي................

 

اين منم.....

بازمانده با شرمساري......

آيا كسي هست

خارج از بن بست ها كه مرا متهم كند؟؟؟

بن بست ها.............

 

 

اينم انگليسي و فارسي متني كه پايين مرورگر Browser)) هاتون ميبينيد

موفق و پيروز باشيد

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٢

ياد يه روز خوب.....

 

يه روز ميشه که وسط گرمای تابستون يخ کنی.........

يه روز ميشه که دو تا چشم تو خاطرت بمونن........

يه روز ميشه که نخوای تموم شه........

يه روز ميشه که اينقدر راه بری که کف پاهات تاول بزنن و نفهمی...........

يه روز ميشه تنها بری ۳ ساعت تو کافی شاپ بشينی و به هيچی فکر کنی.........

اون يه روز هيچوقت يادت نميره حتا اگه لذتش يادت بره.......

تو اون يه روز به همه ی داشته و نداشته هات فکر ميکنی.........

تو اون يه روز به همه کسايی که برات مهمن فکر ميکنی...........

به همه ی خودت فکر ميکنی...........

به همه دوست داشته هات........

به همه کارهات...........

به همه ی حرفات .......زده و نزده.............

به آدمی که بودی و هستی.............

به اينکه آيا فرقی کردی؟؟؟؟؟؟؟

به اينکه آيا چيزی رو داری از دست ميدی يا چيزی به دست می آری؟؟؟؟؟؟؟؟

تو اون يه روزه که شايد تصميم بگيری عوض شی...........

تو اون يه روزه که شايد خيلی چيزا رو ببازی...............

تو اون يه روزه که ميگی يه چيز به همه ی باخته هات ميارزه يا نه.........

----------------

و تو اون يه روزه که معلوم ميشه بازم از اين روزا داری يا نه......

و حتا اگه تو اون روز ببری.........بازم ممکنه روزايی بيان که

بعضی چيزا.........

بعضی کسا.........

رو ببازی............

ولی مهم اينه که اون روز رو نبازی.............

چون به همشون می ارزه.........

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٢

استاد ۳ و مطلبی برای تو........

سلام............

 

بالاخره من از پس اين قالبم ر اومدم فك كنم ديگه.........

 

 

 

 

 

براي آنكه كمي، حتي اگر شده كمي زندگي كرد ،

 

دو تولد لازم است.

 

تولد جسم و سپس تولد روح .

 

هر دو تولد مانند كنده شدن هستند .

 

تولد اول بدن را به اين دنيا مي آورد و از هيچ ميكند ،

 

و تولد دوم روح را از زمين ميكند و به آسمان مي فرستد .

 

تولد دوم من زماني بود كه تو را ديدم..................................ك . ب .

 

راستي از اين به بعد بهت ميگم La Gone   به زبون ليونايسيه

 

ميشه : شاد كننده ي قلب ...................

 

 

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٢

 

خب اينم قالب من ( چه عجب آقاکوتاه اومد!!)

اين جينگوليم که دنبالتون مياد و گير داده به موستون رو از بلک جک ياد گرفتم کارش خيلی باحاله

رنگشم که ميبينين سبزه و قرار بود سياه باشه...........خب ديگه.....

اينم آهنگ تايتانيکه مثلا هاااااااااا

تا شب خداحافظ همگی

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ تیر ،۱۳۸٢

 

زندگی دالان مستقيم و آسانی نيست که ما آزاد و آسوده از آن عبور کنيم - بلکه جای پر پيچ و خم با گذرگاه های گوناگونی است که بايد در آنها مسير خود را پيدا کنيم.

گاهی نيز در گيجی و گمی سر از کوچه های بن بست در می آوريم.

اما هميشه اگر با اطمينان خاطر پيش برويم دری به روی ما باز ميشود.

نه آن دری که خود ما هيچ وقت حتی به فکرش هم نمی افتاديم بلکه دری که در نهايت بهترين مسير را پيش روی ما قرار ميدهد

تا بعد  

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٢

من اينجوری نميتونم

به اين ميگن ضد حال!!!!

کلی نوشتم پاک شد

ولی اول و آخرش اين بود که

اگه کسی بلده عکس آپلود کنه لطفا بهم بياموزه

نظر خواهيم کار نميکنه نميدونم چرا اگه کسی حاليشه بگه

نه اينکه من بلد نيستما ولی اينجا ظاهرا تگ ها رو عوض کرده بعضياش کار نميکنن

خلاصه هم اکنون به ياريتان نيازمنديم

  
نویسنده : رضا ،،، ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٢